سفارش تبلیغ
صبا

نبض شاه تور
شاه تور،شاهتور، نبض شاه تور، جامعه، اسلام،قدر، فوتبال،شرق اصفهان، عکس،ورزش،آرایش،آشپزی،دختر،پسر،عشق،عاشقی،دخترونه،پسرونه،خنده ،جک،سلامتی،روانشناسی،جعفری،فرهاد، آپلودعکس،فتوا،آخوند،عرفان،اسلام،شیطان، جن،همسرداری،مسائل جنسی،سکس مفید،چیستان،زندگی نامه ی ائمه،قرن،ادبیات،سینما،هنرپیشه،اخبار،ترفند،اعتیاد،مطالب جالب،خاطرات،مقام رهبری،شهیدان شاه تور

وقتی صحبت از روح و عالم ارواح می‌شود به یاد داستان‌های ترسناکی می‌افتیم که بعضی‌ها وقتی بعد از صرف شام دور هم جمع می‌شوند، برای یکدیگر تعریف می‌کنند. زمان تاثیرگذار این داستان‌ها به ویژه وقتی است که به دور از هیاهوی شهر می‌خواهیم شبی را در چادر بگذرانیم یا در یک خانه قدیمی و مرموز که درهای آن به هنگام باز و بسته شدن جیرجیر می‌کنند و باد زوزه‌کشان شیشه‌های پنجره‌ها را می‌لرزاند، شب را به صبح برسانیم.

. ولی این داستان‌های ارواح تا چه حد صحت دارند؟ آیا اصلا برگرفته از حقیقت هستند یا تنها زاییده ذهن شیطنت‌آمیز کسانی است که از تماشای چشمان پردلهره اطرافیان لذت می‌برند؟

در این جا قصد داریم منشاء برخی از این افسانه‌های کهن را تعریف کنیم:
افسانه پل دست سبز
بخش «اولد لنسفورد رود» امروزه منطقه‌ای بدنما و بلا استفاده است ولی صد سال پیش این ناحیه متروکه شلوغ‌ترین و پررفت و آمدترین معبر بود. با این‌که این منطقه بی‌مصرف می‌باشد ولی هنوز هم الوارهایی که از قدیم‌الایام روی نهر «کین» قرار داشته‌ است «پل دست سبز» نامیده می‌شوند.

ارواح کجا هستند؟

 

وقتی صحبت از روح و عالم ارواح می‌شود به یاد داستان‌های ترسناکی می‌افتیم که بعضی‌ها وقتی بعد از صرف شام دور هم جمع می‌شوند، برای یکدیگر تعریف می‌کنند. زمان تاثیرگذار این داستان‌ها به ویژه وقتی است که به دور از هیاهوی شهر می‌خواهیم شبی را در چادر بگذرانیم یا در یک خانه قدیمی و مرموز که درهای آن به هنگام باز و بسته شدن جیرجیر می‌کنند و باد زوزه‌کشان شیشه‌های پنجره‌ها را می‌لرزاند، شب را به صبح برسانیم.

. ولی این داستان‌های ارواح تا چه حد صحت دارند؟ آیا اصلا برگرفته از حقیقت هستند یا تنها زاییده ذهن شیطنت‌آمیز کسانی است که از تماشای چشمان پردلهره اطرافیان لذت می‌برند؟

در این جا قصد داریم منشاء برخی از این افسانه‌های کهن را تعریف کنیم:
افسانه پل دست سبز
بخش «اولد لنسفورد رود» امروزه منطقه‌ای بدنما و بلا استفاده است ولی صد سال پیش این ناحیه متروکه شلوغ‌ترین و پررفت و آمدترین معبر بود. با این‌که این منطقه بی‌مصرف می‌باشد ولی هنوز هم الوارهایی که از قدیم‌الایام روی نهر «کین» قرار داشته‌ است «پل دست سبز» نامیده می‌شوند.
در ماه اکتبر سال 1988 دو تن از اهالی «لانکاستر کانتی» که می‌خواستند نامشان مجهول بماند، داستان «افسانه پل دست سبز» را برای نشریه محلی تعریف کردند. داستان آن چنین است: یکی از مردها در حالی که به کنار نهر اشاره می‌کرد گفت یک شب من و چند تا از دوستانم به این‌جا آمده بودیم. همان شب آن را دیدم که روی نهر حرکت می‌کرد. درست زیر پل. رنگش سبز بود و آهسته از آب بیرون می‌آمد. فقط یک دست سبز دیده می‌شد. مردم می‌گویند نهری که در زیر آن پل قرار دارد، زمانی صحنه نبردی سخت در زمان جنگ داخلی آمریکا بود. در این نبرد دست یک سرباز جوان انگلیسی با شمشیر یک آمریکایی قطع شد و درون آب درست زیر پل افتاد. هرازگاهی در شب‌هایی که ماه در آسمان می‌درخشد و زمین را روشن می‌کند، در تاریکی نقره‌فام می‌توان دست سبزی را دید که از آب بیرون می‌آید و به دنبال بدن گمشده و شمشیر خود می‌گردد.

خانه وحشت میلت چنی
هیچ‌کس نمی‌دانست میلت چنی اهل کجا بود ولی در دهه 1850 این مرد که صاحب میخانه و مهمانسرایی در منطقه بود، اسرارآمیزترین مرد لانکاستر کانتی شد. برخی چنی را که به رک‌گویی شهره بود مجسمه شیطان می‌دانستند. وقتی مردم جسد او را دیدند که برابر دادگاه شهر به چوب‌بستی آویزان بود و تاب می‌خورد زیاد تعجب نکردند. بعد از این‌که چنی به اتهام دزدیدن برده «دکتر کرافورد» محکوم شد خیلی‌ها فکر می‌کردند او به مکافات عملش رسیده است.چنی یک برده داشت که هرازگاهی او را به یک مسافر ساده‌لوح می‌فروخت. چند روز بعد برده از موقعیتی استفاده می‌کرد و از پیش صاحب تازه می‌گریخت و دوباره به مهمانخانه چنی برمی‌گشت تا در یک فرصت مناسب چنی دوباره او را به مسافر ساده‌لوح دیگری بفروشد. ولی همه مسافران مهمانخانه چنی آن‌قدر خوش شانس نبودند. هیچ‌کس تمایلی نداشت که در آن مهمانخانه بماند ولی چاره دیگری نبود. آنها که اغلب خسته از معاملات مختلف و با جیب پر پول به آن منطقه می‌آمدند باید شب را در آن جا به صبح می‌رساندند اما برای برخی از مسافران، آن مهمانخانه آخرین محل استراحت به شمار می‌رفت. مدتی بعد خانواده‌های آنها به دنبال شوهر یا پسر گمشده‌شان به آن مهمانخانه خلوت می‌رفتند ولی هیچ‌وقت نتیجه‌ای نمی‌گرفتند. در طول آن سال‌ها مردم بسیاری که از حوالی مهمانخانه عبور می‌کردند پیکرهای مه‌آلودی را می‌دیدند که در میان درختان اطراف میخانه سرگردان بودند. دیگر کمتر کسی از اهالی لانکستر کانتی جرات می‌کرد شب را در آن محل بگذراند.
چنی همیشه همه چیز را انکار می‌کرد و مدرکی به دست کسی نمی‌داد ولی سال‌ها بعد آن معماها حل شد. یک شرکت ساختمانی به آن منطقه رفت و زمین را حفاری کرد. در آن هنگام بود که چندین اسکلت از زیرخاک بیرون آمد که همگی به قتل رسیده بودند. مردم نام آن مهمانخانه را «خانه وحشت میلت چنی» گذاشتند. این خانه تا اوایل دهه 1970 در آن محل باقی مانده بود ولی دیگر تبدیل به خانه‌ای متروکه درست شبیه به خانه ارواح شده بود. خانه‌ای که به راستی محل زندگی ارواح مسافران بی‌گناه محسوب می‌شد.

جای پای شیطان
در دل درختزارهای انبوه کاج در «ایندین لند» آمریکا زمینی دایره شکل و تیره‌رنگ به چشم می‌خورد که هیچ گیاهی در آن نروییده است. کسانی که برای نخستین بار از کنار این دایره عبور می‌کنند بلادرنگ می‌اندیشند چه چیزی سبب شده است این قطعه زمین اینقدر با اطراف خود در تضاد باشد. خاک تیره این منطقه آن‌قدر سفت است که دسته تبر هر کسی را که بر آن ضربه بزند می‌شکند. هیچ اثری از حیات در آن یافت نمی‌شود. نه کرم خاکی، نه سوسک و نه حتی یک دانه علف در آن به چشم نمی‌خورد. حتی حیوانات هم به آن داخل نمی‌شوند و آن را دور می‌زنند. بدتر از همه این‌که می‌گویند اگر کسی وسط دایره بایستد احساس عمیقی از ترس، دلهره و تهوع بر او مستولی می‌شود. اگر سنگ یا چوب روی آن قرار دهید و بروید، روز بعد که بازگردید اثری از آن سنگ‌ و چوب‌ به چشم نمی‌خورد.
ولی این جا چه اتفاقی افتاده است؟ آیا این دایره جایگاه شیطان است؟ سرخپوستان این منطقه این‌طور فکر می‌کنند. آنها معتقدند این دایره جای پای شیطان است. افسانه‌های کهن حاکی از آن است که این دایره لم‌یزرع زمانی محل به مجازات رساندن محکومین سرخپوستان بوده است. به همین دلیل ارواح شیطانی همیشه در آن محل پرسه می‌زنند و منتظر روح‌های محکوم شده هستند. سرخپوستان می‌گویند شب‌هایی که ماه در آسمان نیست و هیچ بادی نمی‌وزد و هیچ صدایی از درختان اطراف به گوش نمی‌رسد، وقتی همه چیز در حال سکون است، در آن هنگام شیطان خود را در آن جا نشان می‌دهد.

ارواح آلکاتراز
هر روز به هنگام غروب آفتاب، وقتی آخرین قایق توریستی، مسافران خود را از این پایگاه دورافتاده و بادگیر می‌برد، یک نفر تنها در جزیره جا می‌ماند. او نگهبان شب آلکاتراز است. «گریگوری جانسون» در زیر نور چراغ قوه خود جای جای این زندان دلگیر که زمانی محل نگهداری بدذات‌ترین جنایتکاران و قاتلین بوده است را درمی‌نوردد. او در حالی که نور را به سوی در نیمه باز سلول انفرادی می‌اندازد می‌گوید: «هی آن صدای چیه؟» مکثی می‌کند و شانه‌هایش را در برابر یکی دیگر از اسرای آلکاتراز بالا می‌اندازد و زیرلب می‌گوید: «مرد فکرش را هم نکن که یک شب بدون اسلحه بیرون بیایی.» تا هنگام سپیده‌دم که اولین قایق توریستی به جزیره می‌آید، مرد در «جزیره شیطانی» آمریکا با توهمات و ترس‌های خود دست و پنجه نرم می‌کند. سال‌ها پیش آلکاتراز آخرین ایستگاه زندگی 1576 قاتل و جنایتکار و معروف‌ترین کلاه‌برداران آمریکا بود. این پایگاه که به «صخره» معروف بود به خاطر سلول‌های تنگ و تاریک و دیسیپلین سختش معروف بود. بعد از این‌که در سال 1963 این زندان بسته شد، باز هم آلکاتراز مامن زندانیان بیچاره خود ماند. مردانی که زمانی در آن جا به زنجیر کشیده شده بودند. با این‌که دیگر هیچ زندانی‌ای در آن نیست ولی هنوز هم حس غریبی در آن موج می‌زند. حسی توام با دلهره و وحشت. طوری که هیچ‌گاه به ویژه در هنگام شب انسان در آن جزیره احساس آرامش نمی‌کند. بعضی‌ها معتقدند این احساس غریب به خاطر وجود ارواح کسانی است که در آن زندان مرده‌اند. آیا این حرف صحت دارد؟

نیشگونی از سوی عالم ارواح
«اریک» ده سال در شیفت شب آلکاتراز کار کرد. از نظر او بدترین قسمت کار، رفتن به اتاق اعدام با صندلی الکتریکی بود. یک شب او روی صندلی شوک نشست و عکس یادگاری گرفت تا به دوستانش نشان دهد. وقتی فیلم را ظاهر کرد در عکس تصویر صورتی را دید که از پشت صندلی خیره به او نگاه می‌کند. او هنوز هم نمی‌داند آن صورت چه بود. اریک می‌گوید گاهی اوقات واقعا احساس وحشت می‌کردم. نگهبان‌های دیگر داستان‌هایی درباره اتفاقات آن جا تعریف می‌کردند ولی من سعی می‌کردم توجهی به حرف آنها نکنم اما گاهی اوقات احساس ترس اجتناب‌ناپذیر بود.
«مری مک کلر» دوازده سال است که در این جزیره کار می‌کند. او از انزوای آن جا لذت می‌برد و می‌گوید «این‌جا یک محل فانتزی استاندارد برای من است.» با این حال او هم اتفاقات عجیبی را تجربه کرده است. وی می‌گوید«بارها برایم اتفاق افتاده که احساس می‌کردم کسی مرا نیشگون می‌گیرد. من توضیحی برای آنها ندارم به همین خاطر هیچ‌وقت در موردشان با کسی حرف نزدم.»
«جان بنر» در دهه پنجاه، چهار سال از عمر خود را در این زندان گذراند این سارق بانک که هم اکنون در آریزونا زندگی می‌کند درباره زوزه‌های باد می‌گوید «شب‌ها وقتی با چشمان باز دراز می‌کشیدم به زوزه باد گوش می‌دادم. زوزه‌ای وحشت‌انگیز بود و انسان احساس می‌کرد ارواح هم با باد هم‌نفس شده‌اند. سعی می‌کردم عقلم را از دست ندهم هنوز هم هر وقت به آلکاتراز فکر می‌کنم به یاد بی‌رحمی‌هایش می‌افتم.» هر روز هزاران توریست از جاهای مختلف به آلکاتراز می‌آیند و از سلول‌های مختلف آن که هر یک نام زندانی خود را بر سر در خود دارند دیدن می‌کنند. وقتی خورشید غروب می‌کند دیگر کسی از آلکاتراز نمی‌رود بلکه همه از آن فرار می‌کنند. جانسون، نگهبان شب، نیز پس از گذراندن شبی در میان زوزه‌های ارواح کشته‌شدگان آلکاتراز، صبح روز بعد می‌گریزد تا چند ساعتی احساس امنیت نماید.

دخترک ده ساله
ساعت حدود 9 در یک شب زیبای ماه آوریل بود که من طبق معمول به رختخواب رفتم. آن شب هم مثل تمام شب‌ها در اتاق خودم و در تخت خودم خوابیدم. تا آن زمان اتفاق خاصی برایم نیفتاده بود ولی آن شب چیزی دیدم که هرگز فراموش نخواهم کرد. به محض این‌که چشم‌هایم را بستم لحظه به لحظه بیشتر احساس سرما کردم. چشم‌هایم را باز کردم تا ببینم آیا در یا پنجره باز مانده است ولی همه بسته بودند. به همین خاطر کمی احساس ترس کردم. به پهلو غلتیدم و ناگهان چشمم به دخترکی افتاد که حدود ده سال داشت. ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می‌کرد. فکر کردم حتما خواب می‌بینم. چشم‌هایم را محکم بستم و دوباره گشودم. دخترک هنوز آن‌جا بود. پیراهن سپید بسیار زیبایی بر تن داشت و دور یقه‌اش گل‌های بنفش ملایمی دوخته شده بود. حالا دیگر عرق کرده بودم. از دختر پرسیدم تو کی هستی؟ او نزدیک‌تر آمد و گفت من دوستت هستم، یادت می‌آید؟ قبلا با تو زندگی می‌کردم... بعد خندید و جلوی چشمان حیرت‌زده من ناپدید شد. هرگز در طول عمرم اینقدر نترسیده بودم. آیا او را قبلا می‌شناختم؟ به سرعت پیش مادرم رفتم و خودم را در آغوش او انداختم. بعد همه چیز را برایش تعریف کردم. مادرم اخمی کرد و گفت حتما خواب دیده‌ام. ولی من می‌دانم که خواب نبودم. وقتی برگشتم اتاقم هنوز سرد بود.

چهره‌ای در پنجره
من «ریا» هستم و اهل هندوستان می‌باشم ولی داستانی که تعریف می‌کنم در آمریکا و در خانه خاله‌ام اتفاق افتاد. خاله‌ام همیشه می‌گفت در خانه ارواح زندگی می‌کند ولی من هیچ‌وقت حرفش را باور نکردم تا این‌که آن اتفاق برایم افتاد. روزی که اولین بار به آن خانه رفتم احساس کردم همه چیز عجیب به نظر می‌رسد. حس می‌کردم یک نفر از پنجره به من نگاه می‌کند. هر بار آهسته به کنار پنجره می‌رفتم آن را می‌گشودم و دختر موطلایی‌ای را می‌دیدم که به سرعت فرار می‌کرد. این اتفاق چندین بار تکرار شد تا این‌که موضوع را به خاله‌ام گفتم. او گفت چهارده سال پیش این خانه متعلق به یک زن و شوهر جوان و دختر پنج ساله‌شان بود. پرسیدم آن دختر، مو طلایی بود؟ خاله مرا به اتاق زیر شیروانی برد و عکسی از آن خانواده را به من نشان داد. بله آن دختر موی طلایی داشت. مطمئن بودم که او همان دخترکی است که پشت پنجره می‌دیدم. شب بعد پنجره اتاقم باز بود. باز هم دختری را دیدم که به من خیره شده است ولی این بار بهتر می‌توانستم او را ببینم. چشمانش سیاه سیاه بود یعنی اصلا سفیدی نداشت. شروع به جیغ کشیدن کردم و به در نگاه کردم وقتی دوباره برگشتم حدود یک سانتی‌متر با صورت دخترک فاصله داشتم. شروع به دویدن کردم و به اتاق خاله‌ام رفتم. ولی وقتی در را باز کردم دیدم خاله‌ام راحت خوابیده است و همان دختر کنارش مثل مرده‌ها افتاده بود. دقیقا یادم هست که ساعت پنج صبح بود. خاله‌ام را تکان دادم و دخترک را به او نشان دادم. دختر در برابر چشمان وحشت‌زده ما بیدار شد و به من نگاه کرد و گفت «تو مرده‌ای!» و به سرعت محو شد. از آن به بعد دیگر او را ندیدم ولی هنوز هم نفهمیدم چرا او به من گفت مرده‌ام.


بعد از این‌که در سال 1963 زندان آلکاتراز بسته شد، باز هم آلکاتراز مامن زندانیان بیچاره خود ماند. مردانی که زمانی در آن جا به زنجیر کشیده شده بودند. با این‌که دیگر هیچ زندانی‌ای در آن نیست ولی هنوز هم حس غریبی در آن موج می‌زند. حسی توام با دلهره و وحشت. طوری که هیچ‌گاه به ویژه در هنگام شب انسان در آن جزیره احساس آرامش نمی‌کند. بعضی‌ها معتقدند این احساس غریب به خاطر وجود ارواح کسانی است که در آن زندان مرده‌اند. آیا این گفته صحت دارد




نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»

ارواح دریا

 

داستان‌های ارواح همواره بر زبان مردم سراسر دنیا و در تمام اعصار و قرون بوده است. داستان‌ خانه‌های به تسخیر درآمده، انسان‌هایی که روح مردگان بر آنها مسلط گشته‌اند و ارواحی که خود را به مردم عادی می‌نمایانند. در این قسمت قصد داریم به ارواح دریاها بپردازیم. داستان‌هایی از کشتی‌های ارواح که مدتها پس از غرق شدن بر روی آبها شناور می‌شوند، کشتی‌هایی که جلوی چشم‌ حیرت زده دیگران ناپدید می‌شوند، کشتی‌هایی که به تسخیر ارواح درمی‌آیند و کشتی‌هایی که به‌طور مرموزی خدمه خود را از دست می‌دهند.

روح هلندی

بی‌‌شک داستان (روح هلندی) معروف‌ترین داستان در میان تمام کشتی‌های شبح‌زده می‌باشد. هر چند که بیشتر این داستان‌ با افسانه عجین گشته است ولی اصل آن بر پایه حقیقت می‌باشد. در سال 1680 یک کشتی به فرماندهی ناخدا (هندریک و اندردکن) سفر خود را از آمستردام به (باتاویا) بندری در هندشرقی آغاز کرد. بنا براین افسانه، وقتی کشتی (واندردکن) در حال گذشتن از (دماغه امیدنیک) بود گرفتار طوفانی سهمگین شد. واندردکن توجهی به خطرات این طوفان که از نظر ملاحان هشداری از جانب خداوند بود، نکرد. کشتی در نبرد با طوفان و گردباد از هم پاشید و غرق شد و همه خدمه آن طعمه دریا شدند. می‌گویند واندردکن توسط خداوند تنبیه شد. تنبیه او این بود که روحش تا ابدیت در نزدیکی دماغه در کشتی خود سرگردان باشد. چیزی که این افسانه را ماندگار کرده این است که تاکنون بارها حتی در قرن بیستم افراد مختلفی ادعا کرده‌اند (روح هلندی) را دیده‌اند. یکی از نخستین شاهدان این ادعا کاپیتان و خدمه یک کشتی انگلیسی در سال 1835 بودند. آنها اعلام کردند که در طوفانی وحشتناک کشتی روح مانندی را دیده‌اند که به کشتی آنها نزدیک شده است. آن کشتی آنقدر نزدیک شد که خدمه انگلیسی از تصادف قریب‌الوقوع دو کشتی به هراس افتادند ولی ناگهان کشتی ارواح ناپدید گشت.
(روح هلندی) بار دیگر در سال 1881 توسط دو نفر از ملوانان کشتی (باچانته) دیده شد و روز بعد از آن یکی از آن دو نفر از بالای بادبان کشتی به پایین افتاد و از دنیا رفت. در ماه مارس سال 1939 هم این کشتی ارواح در ساحل آفریقای جنوبی دیده شد و تعداد زیادی از مردم که در ساحل مشغول استراحت و تفریح بودند قسم خوردند که با چشمان خود آن را دیده‌اند و جزئیات کشتی هلندی را توصیف نمودند. درآن روز، روزنامه چاپ آفریقای جنوبی در گزارش خود نوشت: (آن کشتی با سرعتی وهم‌آلوده مستقیم به سوی ساحل پیش می‌آمد. همه به تکاپو افتاده بودند و می‌پرسیدند که آن چیست و از کجا آمده است؟ ولی درست وقتی که هیجان به اوج خود رسید، کشتی اسرارآمیز همان‌طور که ناگهان آمده بود، ناگهان ناپدید شد. آخرین باری که این کشتی دیده شد در سال 1942 و در ساحل کیپ‌تاون بود. در آن روز چهار نفر روح هلندی را دیدند که به ناگاه محو شد.

ارواح دریا

 

داستان‌های ارواح همواره بر زبان مردم سراسر دنیا و در تمام اعصار و قرون بوده است. داستان‌ خانه‌های به تسخیر درآمده، انسان‌هایی که روح مردگان بر آنها مسلط گشته‌اند و ارواحی که خود را به مردم عادی می‌نمایانند. در این قسمت قصد داریم به ارواح دریاها بپردازیم. داستان‌هایی از کشتی‌های ارواح که مدتها پس از غرق شدن بر روی آبها شناور می‌شوند، کشتی‌هایی که جلوی چشم‌ حیرت زده دیگران ناپدید می‌شوند، کشتی‌هایی که به تسخیر ارواح درمی‌آیند و کشتی‌هایی که به‌طور مرموزی خدمه خود را از دست می‌دهند.

روح هلندی

بی‌‌شک داستان (روح هلندی) معروف‌ترین داستان در میان تمام کشتی‌های شبح‌زده می‌باشد. هر چند که بیشتر این داستان‌ با افسانه عجین گشته است ولی اصل آن بر پایه حقیقت می‌باشد. در سال 1680 یک کشتی به فرماندهی ناخدا (هندریک و اندردکن) سفر خود را از آمستردام به (باتاویا) بندری در هندشرقی آغاز کرد. بنا براین افسانه، وقتی کشتی (واندردکن) در حال گذشتن از (دماغه امیدنیک) بود گرفتار طوفانی سهمگین شد. واندردکن توجهی به خطرات این طوفان که از نظر ملاحان هشداری از جانب خداوند بود، نکرد. کشتی در نبرد با طوفان و گردباد از هم پاشید و غرق شد و همه خدمه آن طعمه دریا شدند. می‌گویند واندردکن توسط خداوند تنبیه شد. تنبیه او این بود که روحش تا ابدیت در نزدیکی دماغه در کشتی خود سرگردان باشد. چیزی که این افسانه را ماندگار کرده این است که تاکنون بارها حتی در قرن بیستم افراد مختلفی ادعا کرده‌اند (روح هلندی) را دیده‌اند. یکی از نخستین شاهدان این ادعا کاپیتان و خدمه یک کشتی انگلیسی در سال 1835 بودند. آنها اعلام کردند که در طوفانی وحشتناک کشتی روح مانندی را دیده‌اند که به کشتی آنها نزدیک شده است. آن کشتی آنقدر نزدیک شد که خدمه انگلیسی از تصادف قریب‌الوقوع دو کشتی به هراس افتادند ولی ناگهان کشتی ارواح ناپدید گشت.
(روح هلندی) بار دیگر در سال 1881 توسط دو نفر از ملوانان کشتی (باچانته) دیده شد و روز بعد از آن یکی از آن دو نفر از بالای بادبان کشتی به پایین افتاد و از دنیا رفت. در ماه مارس سال 1939 هم این کشتی ارواح در ساحل آفریقای جنوبی دیده شد و تعداد زیادی از مردم که در ساحل مشغول استراحت و تفریح بودند قسم خوردند که با چشمان خود آن را دیده‌اند و جزئیات کشتی هلندی را توصیف نمودند. درآن روز، روزنامه چاپ آفریقای جنوبی در گزارش خود نوشت: (آن کشتی با سرعتی وهم‌آلوده مستقیم به سوی ساحل پیش می‌آمد. همه به تکاپو افتاده بودند و می‌پرسیدند که آن چیست و از کجا آمده است؟ ولی درست وقتی که هیجان به اوج خود رسید، کشتی اسرارآمیز همان‌طور که ناگهان آمده بود، ناگهان ناپدید شد. آخرین باری که این کشتی دیده شد در سال 1942 و در ساحل کیپ‌تاون بود. در آن روز چهار نفر روح هلندی را دیدند که به ناگاه محو شد.

ارواح دریاچه گریت لیکس

_ گویی دریاچه (گریت لیکس) در آمریکا هیچگاه بدون حضور ارواح خود معنا ندارد. در ماه سپتامبر سال 1678 کشتی (گریفن) اسکله (گرین‌ بی)‌ در میشیگان را ترک کرد و مدتی بعد ناپدید شد ولی تا سالها بعد ملوانان مختلفی ادعا می‌کردند که (گریفن) را شناور بر روی دریاچه دیده‌اند.
_ (ادموند فیتز جرالد) کشتی معروفی بود که به‌دنبال کشف معادن تازه در دریاچه گریت لیکس به این سو و آن سو می‌رفت. ولی این کشتی بزرگ در روز نوزدهم نوامبر سال 1975 غرق شد و تمام 26 خدمه آن جان خود را از دست دادند. ده سال بعد کارکنان یک کشتی تجاری اعلام کردند که (ادموند فیتز جرالد) را در میان آبها دیده‌اند که به جلو می‌تازد.
_ در سال 1988 یک غواص آمریکایی در اعماق دریاچه (سوپریور) گریت لیکس شنا می‌کرد که به بقایای کشتی بخار (امپراطور) رسید. او به داخل بازمانده‌های کشتی شنا کرد تا قسمت‌های مختلف آن را تماشا کند. این غواص قسم می‌خورد که در خوابگاه کشتی، یکی از خدمه‌ را دیده است که بر روی تختی شکسته خوابیده بود. در همان هنگام روح برگشت و به غواص نگاه کرد.

چهره‌هایی بر آب

در ماه دسامبر سال ( 1924جیمز کورتنی) و (مایکل میهان) دو تن از خدمه‌های کشتی (اس. واتر تاون) در همان حالی که کشتی به سوی کانال پاناما درحرکت بود داشتند تانکر نفتکش را تمیز می‌کردند ولی متاسفانه در اثر استنشاق گاز درون تانکر جان خود را از دست دادند. در آن زمان رسم بود جسد ملوانانی که در حال سفر از دنیا می‌رفتند را درون دریا می‌انداختند جسد این دو ملوان نیز به دریا انداخته شد ولی این آخرین باری نبود که ملوانان جیمز و مایکل بد اقبال را می‌دیدند. روز بعد و همینطور چند روز پس از آن چهره روح مانند آن دو بر روی آبهای اطراف کشتی دیده می‌شد. شاید اگر کاپیتان کشتی عکس این چهر‌های درون آب را نمی‌گرفت و به همراه خود نمی‌‌آورد هیچکس این داستان را باور نمی‌کرد.

رودخانه مرگ

این که یک کشتی در اقیانوس‌های وسیع، ژرف و مه‌آلود گم شود عجیب به نظر نمی‌رسد و قابل پذیرش است ولی چطور ممکن است یک کشتی در یک رودخانه ناپدید شود و دیگر هیچ اثری از آن بر جای نماند؟ در ژوئن سال 1872 کشتی بخار (آیرون ماونتین) با بار پنبه و بشکه‌های ماسه‌ آهک از بندر (ویکس برگ) در رودخانه (می‌سی‌سی‌پی) به راه افتاد و رو به شمال رودخانه به مقصد بندر (پتیزبورو) حرکت کرد. تعدادی الوار نیز از پشت کشتی با طناب کشیده می‌شد. اواخر آن روز کشتی بخار دیگری به نام (ایروکیس چیف) الوارها را سرگردان بر روی رودخانه یافت. طناب آنها بریده شده بود. خدمه (ایروکیس چیف) الوارها را از آب گرفتند و صبر کردند تا کشتی (آیرون ماونتین) برسد و دوباره آنها را به خود ببندد. ولی آن کشتی هرگز نیامد. پس از آن دیگر هیچکس آیرون ماونتین و خدمه آن را ندید. هیچ اثری از آن کشتی بزرگ رودخانه می‌سی‌سی‌پی کشف و حتی تکه‌ای از بدنه آن هم یافت نشد.

کوئین مری

یکی از شناخته شده‌‌ترین و مشهورترین‌ کشتی‌های اقیانوس‌پیمای دنیا (کوئین مری) می‌باشد که هم‌اکنون تبدیل به هتلی جذاب برای توریست‌ها شده است. می‌گویند این کشتی میزبان چندین روح می‌باشد. یکی از این اشباح، روح (جان پدر) مکانیک هفده ساله است که در سال 1966 در نزدیکی موتورخانه کشتی در هنگام کار روزانه لای در (آب‌بند( (دری که با چرخ‌های مخصوص بسته می‌شد و آنقدر محکم بود که آب هم از لای درز آن به ‌داخل نفوذ نمی‌کرد) قرار گرفت و از دنیا رفت. سالهاست که هرازگاهی از اطراف در صدای تق‌تقی به گوش می‌رسد. یک راهنمای تور می‌گوید: یک بار شبحی سیاه‌پوش را کنار در آب‌بند دیده است.
او صورت شبح را به وضوح دیده و وقتی آن را با عکس (جان‌پدر) مقایسه کرد دریافت که او خود (جان‌پدر) بوده است. روح یک زن اسرارآمیز سپید‌پوش نیز گاه‌به‌گاه روی عرشه کشتی دیده می‌شود ولی او همیشه وقتی به پشت دکل می‌پیچد، ناپدید می‌شود. روح بعدی مردی با لباسی آبی و خاکستری است. او را بارها در راهروی موتورخانه دیده‌اند. در کنار استخر کشتی هم صداها و خنده‌های عجیبی به گوش می‌رسد. تاکنون چندین بار شبح پسربچه کوچکی نیز در اطراف استخر دیده شده است.

بازگشت دریا سالار

روز 22 ژوئن سال 1899 دقیقا راس ساعت 3:39 بعدازظهر، ناو سلطنتی ویکتوریا با کشتی دیگری تصادف کرد و غرق شد. بیشتر خدمه مردند و فرمانده ناو دریاسالار (سرجورج تریون) نیز در میان مردگان بود.
تحقیقات و گزارشات بعدی نشان می‌داد که این حادثه به‌خاطر فرمان اشتباه سرجورج صورت گرفت. بازماندگان آن کشتی می‌گویند: وقتی ناو در حال غرق شدن بود صدای فریادهای او را می‌شنیدند که می‌گفت: (همه‌اش تقصیر من بود.) درست در زمان غرق شدن کشتی، همسر سرجورج در خانه خود در لندن جشن برپا کرده بود. چند تن از مهمانان او قسم می‌خورند که کمی پس از ساعت 3:30 بعد‌ازظهر سرجورج را دیدند که در اتاق کار خود قدم می‌زد.

روح گریت ایسترن

کشتی (گریت ایسترن)، تایتانیک زمان خود بود. این کشتی صدهزار تنی در سال 1857ساخته شد و شش برابر کشتی‌هایی بود که تا آن زمان روی دریاها شناور می‌شدند. ولی مقدر شده بود که (گریت استرن) هم درست مثل تایتانیک با مشکل مواجه شود. آن کشتی آنقدر سنگین بود که وقتی سازندگانش سعی کردند آن را به آب بیندازند کشتی در آب فرو رفت و مکانیزم آن از کار افتاد. تا یک سال در بندر مانده بود و از آن استفاده نمی‌شد زیرا سازندگان آن دیگر پولی برای تعمیرات نداشتند. بالاخره یک شرکت بزرگ کشتیرانی، گریت ایسترن را خرید و ساخت آن را تمام کرد و آن را به آب انداخت اما در اولین سفر مخزن بخار عظیم‌الجثه کشتی منفجر شد و یک نفر جان خود را از دست داد و چندین تن به شدت با آب داغ سوختند.
یک ماه بعد از این سانحه (ایسامبارد برونل) سازنده این کشتی دچار سکته شد و از دنیا رفت. این کشتی منحوس که هیچوقت مسافر زیادی نداشت در چهارمین سفر دریایی گرفتار طوفان شد و به شدت خسارت دید به‌طوری که باید مجددا تعمیر می‌شد. در سال 1862 در سفری که در آن تعداد مسافرانش به هزار و پانصد نفر رسیده بود و این برای گریت‌ ایسترن یک رکورد به حساب می‌آمد، بدنه کشتی از قسمت زیرین شکافت و اگر بدنه آن دوجداره نبود کشتی مسلما غرق می‌شد. دیگر همه آن کشتی را نحس و بدشگون می‌دانستند. خدمه ‌بارها می‌شنیدند که صدای چکش از قسمت‌های زیرین به گوش می‌رسد، صدایی که منشا آن دقیقا معلوم نبود. ملوانان می‌گفتند این صدا آنقدر بلند است که در طوفان‌های شدید هم به گوش می‌رسد و اغلب آنها را از خواب عمیق هم بیدار می‌کند.
این کشتی هیچوقت در کار خود موفق نبود و نتوانست سودی روانه جیب صاحبان خود نماید و خیلی زود کشتی‌های جدیدتر و مدرن‌تر جای آن را گرفتند. تا دوازده سال بعد کشتی (گریت ایسترن) در گوشه‌ای از بندر افتاده بود و زنگ می‌زد تا این‌که یک کارخانه ذوب فلزات آن را خرید. وقتی کارگران کارخانه قطعات کشتی غول‌آسا را از هم جدا کردند، در برابر حیرت‌همگان منشا آن صداهای عجیب و مرموز کوبیدن چکش و شاید بتوان گفت آن چکش‌زدن‌های شبح‌گونه کشف شد.
در میان دوجدار فلزی بدنه کشتی، اسکلت یک کارگر کشتی‌ساز که در زمان ساخت کشتی (گریت‌ ایسترن) به طرز مشکوکی ناپدید شده بود، پیدا شد.

کشتی بدون خدمه

داستان (مری سلست) خود به تنهایی می‌تواند مطلب دو صفحه‌ای (دیگران) را پرکند زیرا یکی از معروف‌ترین و مرموزترین داستان‌های ارواحی است که هنوز اسرار آن کشف نشده و مبهم مانده است. روز سوم دسامبر سال 1872 خدمه کشتی (دی‌گراتیا) که از نیویورک به سمت (گیبرالتار) در حرکت بودند کشتی مری سلست را یافتند که بدون هیچ سرنشینی در 600 مایلی غرب پرتغال در حرکت بود. این کشتی در موقعیتی کاملا ایده‌آل و خوب به سر می‌برد. بادبانها برافراشته بودند و محموله که هزار و هفتصد بشکه الکل صنعتی بود همه دست نخورده سر جای خودشان قرار داشتند اما اثری از کاپیتان (بنجامین بریگز) ناخدای کشتی همسرش، تنها دخترش و هفت خدمه آن دیده نمی‌شد. بعضی‌ها می‌گویند قایق نجات گم شده بود و اثری از آن، به چشم نمی‌خورد ولی برخی دیگر می‌گویند آن قایق سرجای همیشگی خود روی عرشه قرار داشت. تنها چیز‌هایی از وسایل کشتی که سرجای خود نبود دستگاه زمان‌سنج، دستگاه مسافت سنج‌ و بارنامه کشتی بودند. هیچ نشانه‌ای از کشمکش، درگیری، طوفان یا هر اتفاق ناخوشایند دیگری در کشتی به چشم نمی‌خورد. آخرین چیزی که در دفتر سفرنامه کشتی نوشته شده بود، تاریخ 24 نوامبر بود و هیچ‌ نشانه‌ای از بروز حادثه یا خطر نداشت اگر ساکنان کشتی درست پس از آن تاریخ آن را ترک کرده بودند به آن معناست که مری سلست مدت یک هفته و نیم بدون سرنشین و خدمه به راه خود ادامه داده است ولی این غیرممکن به نظر می‌رسد. خدمه کشتی (دی‌گراتیا) می‌گویند: نوع حرکت کشتی و وضعیت بادبان‌ها کاملا طبیعی و تنظیم شده بود و ممکن نیست بدون حضور خدمه، کشتی این‌طور دقیق به راه خود ادامه بدهد. ظاهرا کسی یا چیزی چندین روز کشتی را کنترل کرده است. سرنوشت سرنشینان مری‌ سلست هنوز هم اسرارآمیز و مبهم می‌باشد.

کشتی نفرین شده

بعضی کشتی‌ها بدشانس هستند و ملوانان آنها را (نفرین شده) می‌دانند. کشتی (آمازون) در سال 1861 در جزیره (اسپنسر) در (نو‌اسکاتیا) نامگذاری و افتتاح شد و درست 48 ساعت پس از آغاز فعالیت، کاپیتان آن به طور ناگهانی از دنیا رفت. (آمازون) در اولین سفر خود به یک سد ماهیگیری(حصار) برخورد کرد و بدنه آن شکاف برداشت. وقتی کارگران در حال تعمیر بدنه بودند، کشتی طعمه حریق شد و بخشی از عرشه آن سوخت.
مدتی بعد از شروع سومین سفر دریایی در اقیانوس اطلس، آمازون با کشتی دیگری تصادف کرد. سرانجام در سال 1868 این کشتی بدیمن و بدشانس در ساحل (نیوفوندلند) لنگر انداخت و صاحبانش تصمیم گرفتند آن را به خریداران (قراضه) بفروشند اما این پایان سرنوشت عجیب آمازون نبود. در سال 1872 کاپیتانی به نام (بنجامین بریگز) کشتی آمازون را پس از سالها بیکار ماندن خریداری نمود و به همراه خانواده‌اش به سوی دریای مدیترانه حرکت کرد. او قبل از حرکت نام کشتی را به (مری سلست) تغییر داد...!




نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»

زندگی در خانه ارواح

 

شکارچیان روح و محققان مسائل ماوراءالطبیعه برای کشف مکان‌هایی که در قلمرو ارواح هستند و تحقیق و بررسی درباره آنها از مسیر عادی خود خارج می‌شوند و به راه‌های گوناگونی دست می‌زنند اما افرادی هستند که نیازی به جستجو به دنبال یافتن ارواح ندارند. ارواح همیشه در کنارشان هستند و در خانه خودشان. (توری وی) و خانواده‌اش از این نوع افراد خاص هستند. آنها در یک خانه قدیمی که متعلق به قرن هجدهم میلادی است، زندگی می‌کنند.

د. خانه‌ای که آشکارا تحت حکمفرمایی چندین روح و موجود نامرئی است. مطلبی که می‌خوانید، داستان خانه (توری) است. من همیشه از این‌که در خانه‌ای که حقیقتا خانه ارواح است بزرگ شده‌ام، احساس خوش‌اقبالی می‌کنم. پدربزرگ و مادربزرگم بیش از پنجاه سال در یک خانه کهن دویست ساله با معماری باستانی زندگی کردند. این خانه که خانه رویاهای من است و نام آن را (خانه نانا) گذاشته بودم، در موطن من یعنی مرکز (نیوهمپ شایر) قرار دارد و به سبک اواخر سال‌های 1700 ساخته شده است.ادامه این اتفاق را بخوانید:

آلیس دوست خیالی من

من در طول مدت عمرم (اکنون 28 سال دارم) در مقاطع مختلفی در آن خانه زندگی کرده‌ام. من و خواهرم از وقتی خیلی بچه بودیم می‌دانستیم یک چیزی در آن خانه با همه خانه‌ها تفاوت دارد. یادم می‌آید تقریبا سه سال داشتم و درون تخت حفاظ‌دارم گریه می‌کردم و مادرم را صدا می‌زدم چون احساس می‌کردم کسی در آن اتاق ایستاده است و مرا نگاه می‌کند. آن موقع‌ها فقط یک حمام در آن خانه بود که آن هم در بالای پله‌های طبقه دوم قرار داشت. در طبقه دوم چهار اتاق خواب هم بود که دو در دو طرف راهرو قرار داشتند. پلکان دیگری هم به اتاق زیر شیروانی ختم می‌شد. من و خواهرم هر دو می‌ترسیدیم تنهایی به طبقه بالا برویم چون همیشه فکر می‌کردیم یک نفر آنجا ایستاده است و ما را تماشا می‌کند. آن‌قدر ترسیدیم که حتی وقتی به حمام می‌رفتیم هم لای در را باز می‌گذاشتیم.
مادرم می‌گوید وقتی دو یا سه سال داشتم یک دوست خیالی به نام (آلیس) برای خودم پیدا کرده بودم. تمام مدت با آلیس بازی می‌کردم و همیشه درباره او حرف می‌زدم ولی ناگهان این عادت را یک باره کنار گذاشتم و دیگر چیزی درباره او نگفتم. مادرم که توجهش به موضوع جلب شده بود، علت را از من جویا شد. من جواب دادم: (او مرد) حالا هیچ‌کدام از ما نمی‌دانیم که آیا واقعا آلیس یک خیال بود یا یک روح.
یک خاطره دیگر هم از دوران کودکی‌ام به یاد دارم. یک روز روی تاب درون حیاط نشسته بودم و به تنهایی بازی می‌کردم و در همان حال خانه را تماشا می‌کردم. ناگهان چشمم به پنجره اتاق زیر شیروانی افتاد. قسم می‌خورم که یک نفر آنجا ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد. از نه سالگی به خواندن داستان‌هایی از ارواح روی آوردم و کاملا شیفته و مسحور آنها شدم. به همین خاطر وقتی مادرم گفت (خانه نانا) در تسخیر ارواح است اصلا تعجب نکردم. همان وقت بود که مادر داستان‌های واقعی از ارواح را که برای او و دایی‌هایم در آن خانه اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. او درباره مردی گفت که وقتی خیلی کوچک بود تصویرش را در آینه اتاقش دید. او مردی سیبلو بود که آستین‌هایش را به سبک قدیم با کش بالا نگه داشته بود.

زندگی در خانه ارواح

 

شکارچیان روح و محققان مسائل ماوراءالطبیعه برای کشف مکان‌هایی که در قلمرو ارواح هستند و تحقیق و بررسی درباره آنها از مسیر عادی خود خارج می‌شوند و به راه‌های گوناگونی دست می‌زنند اما افرادی هستند که نیازی به جستجو به دنبال یافتن ارواح ندارند. ارواح همیشه در کنارشان هستند و در خانه خودشان. (توری وی) و خانواده‌اش از این نوع افراد خاص هستند. آنها در یک خانه قدیمی که متعلق به قرن هجدهم میلادی است، زندگی می‌کنند.

د. خانه‌ای که آشکارا تحت حکمفرمایی چندین روح و موجود نامرئی است. مطلبی که می‌خوانید، داستان خانه (توری) است. من همیشه از این‌که در خانه‌ای که حقیقتا خانه ارواح است بزرگ شده‌ام، احساس خوش‌اقبالی می‌کنم. پدربزرگ و مادربزرگم بیش از پنجاه سال در یک خانه کهن دویست ساله با معماری باستانی زندگی کردند. این خانه که خانه رویاهای من است و نام آن را (خانه نانا) گذاشته بودم، در موطن من یعنی مرکز (نیوهمپ شایر) قرار دارد و به سبک اواخر سال‌های 1700 ساخته شده است.ادامه این اتفاق را بخوانید:

آلیس دوست خیالی من

من در طول مدت عمرم (اکنون 28 سال دارم) در مقاطع مختلفی در آن خانه زندگی کرده‌ام. من و خواهرم از وقتی خیلی بچه بودیم می‌دانستیم یک چیزی در آن خانه با همه خانه‌ها تفاوت دارد. یادم می‌آید تقریبا سه سال داشتم و درون تخت حفاظ‌دارم گریه می‌کردم و مادرم را صدا می‌زدم چون احساس می‌کردم کسی در آن اتاق ایستاده است و مرا نگاه می‌کند. آن موقع‌ها فقط یک حمام در آن خانه بود که آن هم در بالای پله‌های طبقه دوم قرار داشت. در طبقه دوم چهار اتاق خواب هم بود که دو در دو طرف راهرو قرار داشتند. پلکان دیگری هم به اتاق زیر شیروانی ختم می‌شد. من و خواهرم هر دو می‌ترسیدیم تنهایی به طبقه بالا برویم چون همیشه فکر می‌کردیم یک نفر آنجا ایستاده است و ما را تماشا می‌کند. آن‌قدر ترسیدیم که حتی وقتی به حمام می‌رفتیم هم لای در را باز می‌گذاشتیم.
مادرم می‌گوید وقتی دو یا سه سال داشتم یک دوست خیالی به نام (آلیس) برای خودم پیدا کرده بودم. تمام مدت با آلیس بازی می‌کردم و همیشه درباره او حرف می‌زدم ولی ناگهان این عادت را یک باره کنار گذاشتم و دیگر چیزی درباره او نگفتم. مادرم که توجهش به موضوع جلب شده بود، علت را از من جویا شد. من جواب دادم: (او مرد) حالا هیچ‌کدام از ما نمی‌دانیم که آیا واقعا آلیس یک خیال بود یا یک روح.
یک خاطره دیگر هم از دوران کودکی‌ام به یاد دارم. یک روز روی تاب درون حیاط نشسته بودم و به تنهایی بازی می‌کردم و در همان حال خانه را تماشا می‌کردم. ناگهان چشمم به پنجره اتاق زیر شیروانی افتاد. قسم می‌خورم که یک نفر آنجا ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد. از نه سالگی به خواندن داستان‌هایی از ارواح روی آوردم و کاملا شیفته و مسحور آنها شدم. به همین خاطر وقتی مادرم گفت (خانه نانا) در تسخیر ارواح است اصلا تعجب نکردم. همان وقت بود که مادر داستان‌های واقعی از ارواح را که برای او و دایی‌هایم در آن خانه اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. او درباره مردی گفت که وقتی خیلی کوچک بود تصویرش را در آینه اتاقش دید. او مردی سیبلو بود که آستین‌هایش را به سبک قدیم با کش بالا نگه داشته بود.

شوخی‌های روحانه

مادربزرگ اهل بیرون رفتن نبود و اغلب در خانه به کارهای معمولی می‌پرداخت. آن وقت‌ها مادرم یک اسب داشت و وقتی او و برادرهایش در مدرسه بودند، مادربزرگ به اسب آب می‌داد و آن را از اصطبل بیرون می‌آورد تا در چراگاه بچرد. یک روز که به همین منظور از خانه بیرون رفته بود، بعد از مدتی بازگشت و دستگیره را چرخاند تا آن را باز کند و به داخل برود ولی در باز نشد. خلاصه این‌که مادربزرگ مجبور شد از پنجره طبقه اول به داخل برود و وقتی در ورودی را از پشت نگاه کرد، دید کسی یا چیزی آن را از داخل قفل کرده است. یک کم ترسیده بود ولی نه زیاد زیرا تا آن زمان تقریبا همه افراد خانه حداقل یک‌بار موارد مشابهی را تجربه کرده بودند و این بار نوبت به مادربزرگ که من او را (نانا) صدا می‌زدم رسیده بود. دفعه بعد دوباره مادربزرگ برای رسیدگی به اسب بیرون رفت. سپس به خانه برگشت. دستگیره را چرخاند ولی باز هم در باز نشد. دوباره از پنجره به داخل رفت و فهمید یک نفر بخاری قدیمی و بزرگ اتاق پذیرایی را بیرون آورده، آن را در مسیر اتاق پذیرایی تا در ورودی خانه حمل کرده و آن جا قرار داده است. حتما به او حق می‌دهید که حسابی بترسد. آن روز مادربزرگ به همسایه‌اش تلفن زد و از او خواست تا برگشتن پدربزرگ پیش او بماند. اتفاق بعدی برای پدربزرگ افتاد. آن روز او در انبار مشغول کندن پوست یک آهو بود که همان روز شکار کرده بود. او بهترین چاقوی مخصوص شکارش را برداشت و در دیوار فرو کرد بعد به آن طرف انبار رفت تا چیزی بیاورد وقتی به سوی دیوار برگشت تا چاقو را بردارد و به کارش ادامه دهد، چاقویی در کار نبود. پدربزرگ گوشه و کنار انبار را گشت ولی تا به امروز دیگر کسی اثری از آن چاقو پیدا نکرده است.

داستان پیرمرد

وقتی چهارده سال داشتم پدر و مادرم از یکدیگر جدا شدند و من، مادر، خواهر و برادر کوچکم به خانه ارواح مادربزرگ و پدربزرگ نقل مکان کردیم. از آنجا که من نوه بزرگ نانا و پدربزرگ بودم اوقات زیادی را در کنار آنها می‌گذراندم ولی آن زمان که با مادر، خواهر و برادرم به آن جا رفتیم بیش از هر زمان دیگری فعالیت‌های ارواح را احساس می‌کردم.
نمی‌دانم درست است یا غلط ولی بارها شنیده‌ام ارواح از بچه‌ها انرژی می‌گیرند و من، در آن زمان که سه بچه در آن خانه حضور داشت اولین شبح را به چشم دیدم. آن روز روی تختم به خواب عمیقی فرو رفته بودم که ناگهان بی‌دلیل بیدار شدم. صدای زنگ ساعت طبقه پایین به گوشم خورد و ناخودآگاه به ساعت شماطه‌دار اتاقم نگریستم. دقیقا نیمه‌شب بود. احساس غریبی داشتم. فکر می‌کردم کسی مرا تماشا می‌کند. به پایین تختم نگاه کردم. غباری سپیدرنگ دیده می‌شد. آن غبار یا مه شبیه به یک انسان بود. انسانی که هیچ قسمت از اندامش قابل دیدن و شناسایی نبود. پیش خودم تجسم کردم که او یک پیرمرد با ریش سفید است. خیلی ترسیدم، برگشتم و به روی شکم خوابیدم و بالش را روی سرم فشار دادم. لازم به گفتن نیست که آن شب دیگر خوابم نبرد. در طول این سال‌ها خیلی اتفاقات در آن خانه افتاده است که همه آنها انسان را به یاد ارواح و اشباح می‌اندازد. خیلی چیزها ناپدید می‌گشتند و بعد از مدتی خود به خود در جایی پیدا می‌شدند که صدبار گشته بودیم. بوهایی عجیب از عطرهای قدیمی در فضا می‌پیچید یا حتی گاه پیانو نیمه‌های شب به خودی خود آهنگ می‌نواخت.

ارواح بچه‌گانه

آن موقع‌ها دیگر مادر کار با اسب را آغاز کرده بود. او آموزش سوارکاری می‌داد و اسب تربیت می‌کرد. همیشه بچه‌ها دور و بر خانه ما در حال بازی و جست و خیز بودند. یک روز که ما به نمایشگاه اسب رفته بودیم، پدربزرگ پیش مادربزرگ رفت و شروع به نق زدن کرد. او از والدین این دوره و زمانه شکایت داشت و می‌گفت ما که پرستار بچه نیستیم که آنها بچه‌هایشان را دور و بر خانه ما رها می‌کنند. مادربزرگ با تعجب گفت (ولی امروز هیچ بچه‌ای این‌جا نیست. همه به نمایشگاه اسب رفته‌اند.)
پدربزرگ جواب داد (ولی یک دختر کوچولوی مو طلایی آن بیرون دارد می‌دود.) مادربزرگ تاکید کرد هیچ بچه‌ای این‌جا نیست. این تنها دفعه‌ای نبود که دختر کوچولوی مو طلایی در آن خانه دیده شد. یک روز برادر پنج ساله‌ام هم او را دید و یک‌بار دیگر یکی از شاگردان مادرم گفت دخترک مو طلایی را پشت پنجره طبقه بالا دیده است. شاید او آلیس بود! جالب است یک‌بار برادرم گفت یک دلقک شیطانی را در آشپزخانه دیده است. شاید این حرف برادرم به نظر احمقانه برسد ولی مادرم می‌گوید من هم وقتی کوچک بودم یک‌بار گفتم در آشپزخانه یک دلقک وحشتناک دیده‌ام.

یک شاهد باتجربه

مادرم مدتی به دو برادر تعلیم اسب سواری می‌داد. یک روز مادر آن دو به مادرم گفت: (این دور و بر موجودات زیادی هستند.) مادرم با تعجب پرسید: (موجودات؟!) زن پاسخ داد: (بله، ارواح، من آنها را می‌بینم.) آن زن حس ششم قوی‌ای داشت و خداوند این توانایی ذاتی را در وجود او قرار داده بود که می‌توانست ارواح را به چشم ببیند. او با پلیس ماساچوست همکاری می‌کرد و با کمک قدرت منحصر به فرد خود، افراد مفقود شده را پیدا می‌کرد. او گفت: هر بار که به خانه ما می‌آید، روح دو پسر بچه را می‌بیند که بیرون خانه زندگی می‌کنند. او همچنین افزود: محلی که خانه ما در آن قرار دارد درست شبیه به یک معبر است که ارواح در آن رفت و آمد می‌کنند.
یک شب از آن خانم دعوت کردیم به خانه ما بیاید و آن جا را دقیق‌تر ببیند. او گفت: چهار روح اصلی در این خانه زندگی می‌کنند که یکی از آنها (ادوارد) نام دارد. او همان سایه‌ای بود که ما همیشه در پله‌ها و سالن خانه احساسش می‌کردیم. یک‌بار که با سرعت از پله‌ها بالا می‌دویدم تا به دستشویی برسم سایه‌ای از یک انسان را جلوی خود دیدم و ناگهان در جایم میخکوب شدم. به شدت ترسیدم. می‌توانستم پشت سر او را به راحتی ببینم. آن سایه از من گذشت و از دیوار انباری رد شد و به درون آن رفت. مادربزرگ هم او را دید. آن زن گفت آن سایه (ادوارد) بوده او در آن خانه زندگی نمی‌کرده و دوست خانوادگی ساکنان آنجا بوده است. ادوارد انسان بسیار تنهایی بود و پس از مرگ تصمیم گرفت به آن خانه بازگردد زیرا خاطرات خوشی را از آن جا داشت. زن در ادامه گفت: ادوارد به ما علاقه زیادی دارد و دوست دارد ما این موضوع را بدانیم. آن خانم به روحی به نام (ویولت مینز) هم رسید ولی مطمئن نبود که ویولت یک دختربچه است یا یک نوجوان ولی می‌دانست او همیشه آنجاست. او همچنین گفت: خانم مسن‌تری نیز در آن خانه هست که دوست دارد برای همه مفید باشد.

موجودات آشپزخانه!

همان سال مادر مجددا ازدواج کرد. یک شب یکی از دوستان پدرخوانده جدیدم به همراه پسر نوجوانش در خانه ما بودند. پسر او یک بچه شهری بود که خیلی زود از فعالیت خسته می‌شد. آن شب او روی کاناپه اتاق پذیرایی خوابید. نیمه‌های شب چراغ خواب او خاموش شد. او برخاست و به آشپزخانه رفت تا برق آنجا را امتحان کند، ولی در کمال حیرت و وحشت سه (چیز) را دید که دور میز ناهارخوری نشسته‌اند. صبح روز بعد وقتی از خواب برخاستیم او گفت: (چیزهای عجیبی در این خانه هست. می‌خواهم بروم خانه خودمان!) باید بگویم که ما اصلا حرفی از ارواح خانه به او نزده بودیم. او دیگر هرگز به خانه ما برنگشت. حتی پدرش هم به آن جا نیامد.
من می‌توانم تا ابد درباره اتفاقات عجیب خانه‌مان برایتان بنویسم. ما هرگز احساس خطر یا تهدید نمی‌کردیم. در واقع آن ارواح را بخشی از خانواده خود می‌دانستیم و احساس می‌کردیم آنها از ما و از خانه‌مان محافظت می‌کنند.
نیشگونی با انگشتان استخوانی
این آخرین و شاید عجیب‌ترین اتفاقی است که برایتان نقل می‌کنم. ده سال گذشته پدربزرگ و مادربزرگ زمستان‌ها به فلوریدا می‌رفتند و در ماه آوریل دوباره به (نیوهمپ شایر) باز می‌گشتند و تا ماه اکتبر در آن جا می‌ماندند. دو سال پیش قبل از این‌که آنها آماده بازگشت به فلوریدا شدند، مادربزرگ در طبقه بالا و در یکی از اتاق خواب‌ها جلوی کامپیوترش نشسته بود و کار می‌کرد. ناگهان کسی از پشت سر او را نیشگون گرفت. نیشگونی که به قول خودش گویی با انگشتان بلند و لاغر استخوانی گرفته شده بود.
آن موقع پنجاه و دو سال بود که مادربزرگ در آن خانه زندگی می‌کرد ولی این نخستین باری بود که او واقعا ترسید و تا دو هفته بعد هیچ‌وقت به تنهایی و بدون پدربزرگ به طبقه بالا نمی‌رفت. این اولین باری نبود که (او) با مادربزرگ تماس داشت. بارها وقتی در آشپزخانه در حال کار بود احساس می‌کرد کسی از کنارش می‌گذرد و با بدن او برخورد می‌کند ولی این بار نیشگون او واقعا مادربزرگ را از جا پراند. من به مادربزرگ گفتم: (نانا، شاید او ادوارد بوده که می‌خواسته به شما بگوید نمی‌خواهد از این‌جا بروی.) ولی حرف من درست به نظر نمی‌رسد چون پدربزرگ قسم می‌خورد که این (اجنه او همیشه آن ارواح را این طور خطاب می‌کرد) تا فلوریدا به دنبالشان می‌رود.

بازگشت فرزند

پسر 22 ساله من روز هشتم آگوست از دنیا رفت. او در حال موتورسواری بود که یک اتومبیل به او زد و ضربه مغزی شد. پسرم هفت روز در کما بود و فکر می‌کنم در آن هفت روز بیشتر اوقات روحش از بدنش جدا می‌شد. شب اول وقتی در حالت نیمه بیداری بودم پیش من آمد و گفت آن تصادف تقصیر او نبوده است. روز آخر یک‌بار دیگر آمد و گفت گیج شده و نمی‌داند چه کند. همان روز عصر پسرم مرد. از آن زمان تاکنون اتفاقات عجیبی برایم افتاده است. ولی چند روز پیش عجیب‌ترین آنها برایم رخ داد. آن روز صداهای زیادی در گوشم می‌شنیدم به طوری که تصمیم گرفتم کمی بخوابم. ساعت یازده صبح بود. به پهلو دراز کشیدم. احساس کردم چیزی به پشتم خورد. برگشتم. کاملا بیدار بودم. پسرم پای تختم ایستاده بود به طور باورنکردنی سفید بود و نوری نقرهآبی از او به اطراف می‌پاشید. نوری شبیه به الکتریسیته. می‌توانستم به راحتی او را ببینم، موهایش، صورتش، عضلات بازویش و... کاملا بیدار بودم. با صدای بلند نامش را صدا زدم. او مثل همیشه لبخند زد و به طرف من آمد. اصلا نفس نمی‌کشیدم. قبل از این‌که به تخت برسد ناگهان متلاشی شد و به میلیون‌ها ستاره تبدیل شد. تمام این اتفاقات حدود پانزده ثانیه طول کشید. من بیدار بیدار بودم و از این اتفاق سر در نمی‌آوردم. او پسرم بود. خودش بود ولی با چهره‌ای روحانی. تا آخر عمرم این اتفاق را فراموش نخواهم کرد و دوست دارم باز هم او را ببینم.
 
 




نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»

احضـــــــــــــــار روح


آیا تاکنون نام (وی‌یا) یا تخته احضار روح را شنیده‌اید؟ تخته و یا کاغذی که روی آن حروف الفبا نوشته شده است و بعضی از انسان‌ها از طریق آن با ارواح صحبت و آنها را احضار می‌‌کنند. حرف و حدیث‌ها درباره (تخته وی‌یا) بسیار است. بعضی‌ها اصلا قدرت این تخته را واقعی نمی‌‌دانند و به آن اعتقادی ندارند ولی بعضی‌ها معتقدند (وی‌یا) واقعا می‌‌تواند روح را به محل مورد‌نظر بکشاند و انسان به واقع قادر است با ارواح ارتباط برقرار و حتی از آنها اطلاعات بگیرد.

(وی‌یا) از دو کلمه (وی) که به زبان فرانسه به معنای (بله) است و (یا) که در زبان آلمانی به همین معنا می‌‌باشد، گرفته شده است. وجه تسمیه این وسیله به این خاطر است که روح اغلب با اشاره به کلمه (بله) یا (خیر) که روی این تخته نوشته شده است، به احضار کننده پاسخ می‌‌دهد. نظریه‌ها درباره تخته (وی‌یا) متفاوت است. برخی می‌‌گویند این وسیله بی‌‌نهایت خطرناک است و می‌‌تواند مدخلی برای ورود ارواح خبیث و ماندگار شدن آنها در خانه ما شود. دسته دیگر از مردم معتقدند (وی‌یا) تنها زمانی خطرناک می‌‌شود که افراد بی‌‌تجربه و بی‌‌اطلاع با آن به احضار روح بپردازند و (مدیوم)‌های مجرب می‌‌توانند از این وسیله استفاده‌های خوبی ببرند و بالاخره دسته سوم می‌‌گویند (وی‌یا) هیچ خطری ندارد و ضرری نیز به کسی
نمی‌‌رساند. ولی کدام دسته درست می‌‌گویند. واقعیت این است که شصت و پنج درصد کسانی که از این وسیله استفاده کرده‌اند از کار خود پشیمان هستند. تقریبا تمام رهبران مذهبی دنیا با هر دین و مذهبی شدیدا مخالف احضار روح و به ویژه استفاده (وی‌یا) هستند و بسیاری از محققین مسائل ماوراءالطبیعه نیز تخته وی‌یا را وسیله‌ای خطرناک می‌‌دانند که مردم باید به شدت از آن اجتناب کنند. (براد استینجر) یکی از سرشناس‌ترین نویسندگان موضوعات متافیزیکی موکدا اظهار می‌‌دارد که کسی نباید از تخته (وی‌یا) استفاده کند و یا حتی آن را در خانه خود نگه دارد. او در مقاله‌ای تحت عنوان (مادران! نگذارید فرزندانتان با وی‌یا بازی کنند.) از دختر هفده ساله‌ای سخن به میان می‌‌آورد که کار با (وی‌یا) عواقب تلخی برایش به همراه داشت. او می‌‌نویسد: (دخترک فکر می‌‌کرد می‌‌داند چطور با این وسیله با ارواح ارتباط برقرار کند ولی متاسفانه اعتقاد مقدس مذهبی را برای حفاظت در برابر تاثیرات شوم آن فراموش کرده بود.)
(دیل کاکزمارک) موسس سازمان تحقیقات مربوط به روح می‌‌گوید: (قویا توصیه می‌کنم که از وی‌یا استفاده نکنید.) و در مقاله (وی‌یا اسباب‌بازی نیست) اظهار می‌دارد که در اغلب مواقع ارواحی که از طریق وی‌یا با انسان‌ها ارتباط برقرار می‌کنند، ارواح خبیث و گناهکار هستند.
(هانس هانرر) یکی از محترم‌ترین و معروف‌ترین محققان مسائل ماوراءالطبیعه در کتاب خود تحت عنوان (تخته وی یا؛ دریچه‌ای به سوی مکنونات) نسبت به استفاده از وی‌یا هشدار می‌دهد و می‌نویسد: (به آن دسته از کسانی که می‌خواهند تخته وی‌یا را به خانه ببرند و به احضار روح بپردازند، نصیحت می‌کنم در تصمیم خود تجدیدنظر کنند، زیرا همیشه این امکان وجود دارد (هر چند اندک) که شخص احضارکننده آماتور در حقیقت یک مدیوم باشد و خود از این موضوع اطلاع نداشته باشد. در این صورت این تخته، وسیله ساده‌ای بر احضار واقعی روح می‌شود. روحی که بعدها تمام شخصیت آن مدیوم را در دست می‌گیرد و در شرایط خاصی در جسم او حلول می‌کند و در این هنگام هیچ کنترلی در دست خود آن مدیوم نیست و هر اتفاقی امکان‌پذیر است.)
بسیار بوده‌اند کسانی که وی‌یا را به شوخی گرفتند و به تجارب تلخ و شومی دست یافتند. یکی از این افراد می‌گفت: (فکر نمی‌کنم کسی به اندازه من از وحشتناک بودن وی‌یا اطلاع داشته باشد. مدت‌ها پیش وقتی من سیزده ساله بودم، تجربه تلخی از آن داشتم. خلاصه بگویم من با خود شیطان روبه‌رو شدم.) و فرد دیگری می‌گفت: (هیچ تردیدی ندارم که تخته وی‌یا یک دریچه باز به دنیای ارواح است. باید بگویم روحی که ما با وی‌یا احضار کردیم به جسم مادر دوستم رفت. واقعا وحشتناک بود.)

تجربه عجیب
یک روز دوست همکارم (لورا) از من خواست همراهش به فروشگاه و دفتر یک فالگیر بروم. من هم که تا آن زمان به چنین جایی نرفته بودم قبول کردم و با اتومبیل او به راه افتادیم. وقتی به فروشگاه رسیدیم لورا داخل دفتر رفت تا در خصوص مسائل خصوصی با فالگیر مشاوره کند. من هم در قسمت فروشگاه ماندم و به لوازم گوناگونی که اغلب مربوط به کف بینی، فال و... بود نگاه کردم. وسایل جالبی آن جا پیدا می‌شد. ناگهان چشمم به یک گوی بلورین افتاد که بسیار زیبا بود. تصمیم گرفتم آن را بخرم. دسته چکم را بیرون آوردم و یک برگه از آن را پر کردم و کندم البته برای خرید با چک باید به فروشنده کارت شناسایی نشان می‌دادم. من هم گواهینامه رانندگی‌ام را از کیف پولم بیرون آوردم و به او نشان دادم و درست مثل همیشه دوباره آن را با دقت سر جایش گذاشتم. ملاقات لورا با فالگیر طولانی شد و من برای این‌که سرم را گرم کنم چند بار از اول تا آخر فروشگاه را تماشا کردم. ناگهان برای نخستین بار چشمم به یک (تخته وی‌یا)ی مدور افتاد. شکل عجیبی داشت، انگار مرا به سوی خود فرا می‌خواند. روی آن دستی کشیدم هیچ اتفاقی نیفتاد ولی احساس می‌کردم باید از آن دور شوم. یادم افتاد که باید خداحافظی کنم. تا آن زمان تخته وی‌یا ندیده بودم ولی در جایی خوانده بودم که وقتی کارمان با آن تمام می‌شود باید بگوییم (خداحافظ) و این خیلی مهم است. دوباره با صدای بلندتری گفتم (خداحافظ.) درست بالای تخته، یک موبایل آویزان بود. متوجه شدم که وقتی خداحافظی کردم موبایل تکان خورد. اهمیتی به آن ندادم. فکر کردم حتما باد آن را تکان داده است هر چند که هیچ نسیمی را احساس نکرده بودم. به هر حال به قسمت جلویی فروشگاه رفتم و با فروشنده کمی حرف زدم. چیز دیگری توجهم را جلب کرد و خواستم آن را هم بخرم ولی در کمال تعجب متوجه شدم گواهینامه‌ام در کیف پولم نیست. از خرید منصرف شدم و به دنبال گواهینامه گشتم ولی اثری از آن نبود. بالاخره جلسه ملاقات لورا تمام شد و از آن فروشگاه عجیب خارج شدیم. باید دوباره به محل کارمان باز‌می‌گشتیم چون اتومبیل من در پارکینگ آن جا پارک بود. در طول راه بازگشت، با این‌که تمام شیشه‌ها کاملا بسته بودند و رادیو هم روشن نبود ولی صدای هیاهومانندی در فضای اتومبیل می‌پیچید به طوری که برای شنیدن حرف‌های یکدیگر باید تقریبا داد می‌زدیم. لورا که حسابی تعجب کرده بود، گفت: (چرا این طوری شده است؟) گفتم: (حتما باد است.) ولی او جواب داد: (نه من صدایی شبیه به صدای فلوت یا سوت می‌شنوم.) از حرفش تعجب کردم ولی در همان زمان از سمت راست سرم صدای فلوت به گوشم خورد. برگشتم ببینم کسی آن پشت نشسته است ولی کسی نبود. ترسیدم ولی با تحکم گفتم: (همین الان بس کن.) صدای فلوت و صداهای دیگر یک دفعه قطع شدند. لورا می‌گفت تا به حال چنین چیزی را ندیده است. من هم نمی‌دانستم آن چه بود ولی هر چه بود تن ما را حسابی لرزاند.به محل کارمان رسیدیم و از یکدیگر خداحافظی کردیم. من هم سوار اتومبیل خودم شدم و به سمت خانه حرکت کردم. در تمام مدت احساس می‌کردم تنها نیستم و کسی خیره به من نگاه می‌کند. وقتی به خانه رسیدیم داشبورد اتومبیل را باز کردم تا تقویم کارهای روزانه‌ام را بردارم و در کمال تعجب دیدم گواهینامه‌ام آن جا لای تقویم است. چطور سر از داخل داشبورد درآورده بود، هرگز نفهمیدم. ولی همیشه احساس می‌کنم این موضوع و آن صداها به تخته وی‌یای درون فروشگاه مربوط می‌شود. وقتی بار دیگر لورا از من خواست همراه او پیش فالگیر بروم مودبانه پیشنهادش را رد کردم.

میز متحرک
می‌خواهم داستانی واقعی را تعریف کنم. داستانی که چند سال پیش برای خواهرم اتفاق افتاد. باید بگویم تخته وی‌یا آن‌قدر قدرت دارد که حتی می‌تواند مبلمان خانه را حرکت دهد. خواهرم تعریف می‌کرد که یک شب او و دو زن دیگر در خانه یکی از آنها جمع بودند و می‌خواستند سرشان را با بازی با یک تخته وی‌یا گرم کنند. آن دو زن، مادر و دختر بودند و زن جوان‌تر خود دو فرزند کوچک داشت که در اتاق خواب خوابیده بودند و در واقع زن مسن‌تر مادربزرگ آن بچه‌ها بود. آنها می‌گفتند، می‌خندیدند و از بازی با تخته احضار ارواح لذت می‌بردند و در کل همه چیز را به شوخی گرفته بودند. ولی ناگهان خواهرم احساس کرد (چیزی) با آنها ارتباط برقرار کرده است. زن جوان‌تر به شوخی گفت: اگر واقعا یک روح در این خانه است باید یک جوری خودش را به ما نشان دهد آن هم به طور فیزیکی.
ابتدا هیچ اتفاقی نیفتاد. زن‌ها به یکدیگر نگاه کردند و آماده شدند دوباره همه چیز را به مسخره بگیرند که ناگهان صدای سنگینی به گوششان رسید. انگار کسی چیزی را روی زمین می‌کشید و حرکت می‌داد. صدایی آرام و مداوم که از اتاق کناری می‌آمد ولی در بسته بود و چیزی دیده نمی‌شد. زن‌ها به روی صندلی میخکوب شده بودند و فقط گوش می‌دادند. ناگاه چشم‌های وحشت‌زده‌شان به در اتاق خیره ماند. در خود به خود باز شد و میز سنگین چوب بلوط که در اتاق مجاور قرار داشت، به خودی خود روی زمین کشیده و آرام آرام وارد اتاق آنها می‌‌شد. کم‌کم سر و صداها بلندتر شدند و حرکت میز به پرتاب بدل شد. میز تکان‌های شدیدی می‌خورد و صداهای وحشتناکی به گوش می‌رسید. مادربزرگ جیغ کشید و با وحشت به سوی اتاق خواب بچه‌ها دوید چون مطمئن شده بود که روح عصیانگر در خانه است و ممکن است به بچه‌ها آسیب برساند ولی با صدای جیغ او حرکت میز متوقف شد و همه چیز به حالت طبیعی برگشت. اما این خاطره هیچ وقت از ذهن آن سه زن پاک نشد. آنها شنیده بودند که ممکن است یک روح خبیث به سراغشان بیاید ولی آن را باور نکرده بودند. با این اتفاق زن صاحبخانه تخته وی‌یا را سر به نیست کرد و آن میز چوب بلوط را نیز دور انداخت.

صداهای غیرعادی
سال 1991 بود و من با یکی از هم‌دانشگاهی‌هایم هم‌خانه شده بودم. باید بگویم دوستم در یک خانه ارواح زندگی می‌کرد و من بدون این‌که بدانم، با او هم‌خانه شدم. اتاق خواب آن خانه در زیرزمین قرار داشت و یک پنجره کوچک در آن تعبیه شده بود تا نور را به داخل برساند ولی همان پنجره هم با یک پشت دری چوبی کاملا پوشیده شده بود به طوری که وقتی برق خاموش می‌شد دیگر چشم، چشم را نمی‌دید.یک شب وقتی داشتم آماده می‌شدم که بخوابم، برق رفت. در بسته بود و ذره‌ای نور به داخل نمی‌تابید. هنوز خوابم نبرده بود و با چشم‌های گشاد شده به اطراف نگاه می‌کردم و البته چیزی نمی‌دیدم. وقتی به دیوار اتاق که کنار تختم بود نگاه کردم چیز سفید رنگی را دیدم. به پنجره نگاه کردم گفتم شاید انعکاس نور در آینه باشد ولی هیچ نوری از پنجره نمی‌آمد. از دوستم پرسیدم او هم آن چیز سفید را روی دیوار می‌بیند؟ او خواب‌آلوده جواب منفی داد. همان وقت برق آمد ولی چیزی روی دیوار دیده نمی‌شد. از آن شب به بعد همیشه چراغ خواب را روشن می‌گذاشتیم. دو ماه گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد به طوری که من حادثه آن شب را فراموش کرده بودم تا این‌که یک روز یکی از دوستانم را دیدم. او که به تازگی خانه‌تکانی کرده بود می‌خواست (تخته وی‌یا)ی خود را دور بیندازد چون می‌گفت چیز نحسی است و نمی‌خواهد آن را در خانه‌اش نگه دارد. دوستم گفت من تا به حال چند بار صداهای عجیبی را در خانه شنیده‌ام. مثلا وقتی تنها بودم شنیدم کسی مرا صدا می‌کند و یا صدای گریه بچه می‌آید و ما تصمیم گرفتیم تخته وی‌یا را به خانه ببریم و آن را در آنجا امتحان کنیم. آن شب روی کف زیرزمین نشستیم. در اتاق خواب سمت چپ من قرار داشت احساس می‌کردم چیزی در اتاق خواب است که حس بدی به من می‌دهد. به همین خاطر بلند شدم و در را بستم. بعد نشستیم و انگشت‌هایمان را روی تخته گذاشتیم و تمرکز گرفتیم و منتظر شدیم اتفاقی بیفتد. ولی نشانگر وی‌یا حرکت نکرد. پس از چند دقیقه صداهایی را از درون اتاق خواب شنیدیم. مطمئن نبودیم چیزی که می‌شنیدیم واقعیت بود یا خیال. دوباره تمرکز گرفتیم و در تمام مدت هر دو به اتاق خیره شده بودیم. صداهای درون اتاق بیشتر و بیشتر می‌شد. صداهایی شبیه به زوزه حیوانات وحشی به گوش می‌رسید. انگار می‌خواستند از اتاق بیرون بیایند ولی نمی‌توانستند. ترسیده بودم. آن صداهای دلهره‌آور گویی تمام خانه را می‌لرزاند. دوستم بلند شد و به سوی در اتاق رفت و با ترس آن را گشود ولی تنها چیزی که از آن بیرون آمد موجی از هوای سرد بود. بعد از این‌که در باز شد گویی صلح برقرار شد. دیگر صدایی به گوش نرسید و هیچ اتفاقی نیفتاد. ولی باید بگویم کار در همان شب تمام نشد. از آن به بعد هر وقت که برق را خاموش می‌کردیم یک دسته از هیکل‌های سفید و غبار مانند را همه جا می‌دیدیم. حتی یک بار وقتی دوستم به اتاق خوابش رفت در روشنایی روز دید که غبار متراکم و سفیدرنگی بر روی تختش دراز کشیده است. من دیگر طاقت نیاوردم و از دوستم جدا شدم و از آن خانه رفتم و با خود عهد بستم دیگر به سمت تخته وی‌یا و احضار ارواح نروم.
 




نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»

اسرارآمیزترین خانه ارواح

 

داستان <وینچستر هاوس> با یک نفرین شروع شد. این خانه که با راهنمایی ارواح بنا شد دارای عجیب‌‌ترین نقشه ‌خانه در دنیاست. <ویلیام ورت وینچستر> پسر <اولیور وینچستر> صاحب معروف کارخانه اسلحه‌سازی و وارث ثروت و شهرت او بود. تفنگ وینچستر که به <تفنگ هنری> معروف است انقلابی در طراحی اسلحه به ‌وجود آورد. در زمان جنگ‌‌های داخلی آمریکا شرکت اسلحه‌سازی وینچستر به ثروتی دست نیافتنی رسید و با قراردادهایی که با دولت می‌بست، روز به روز متحول‌تر می‌شد و همین موضوع، آغاز داستانی شد که به نفرین خانوادگی آنها مشهور و در نهایت منجر به ساخت عمارت عجیب و غریب وینچستر شد که هنوز هم مرکز توجه بسیاری از مردم و پژوهشگران ماوراءالطبیعه است.

در سپتامبر سال 2681 در زمان اوج جنگ‌های ایالتی آمریکا، خانواده وینچستر در <نیوهیون> واقع در ایالت <کانکتیکات> میزبان جشن ازدواج <ویلیام ورت وینچستر> و <سارا پاردی> عروس ریزنقش، جذاب و گیرای خانواده وینچستر بودند که چند سال بعد خانه معروف وینچستر را بنا نهاد ولی دلیل ساخت آن خانه بزرگ، پرستیژ خانوادگی سارا نبود بلکه او دلایلی کاملا متفاوت و خرافی برای آن داشت و همین دلایل باعث شدند خانه وینچستر صاحب چنین معماری غیرعادی شده و به خانه ارواح مشهور شود.

آغاز نفرین 
در ماه جولای سال 6681 اولین فرزند خانم و آقای وینچستر به‌دنیا آمد. این نوزاد، دختری به نام <آنی> بود ولی این نعمت
و رحمت‌الهی خیلی زود تبدیل به یک تراژدی شد زیرا آنی به بیماری نادری مبتلا شد و از دنیا رفت. از نظر سارا این آغاز نفرینی بود که دامن خانواده او را گرفت. او که در اندوه از دست‌دادن دخترش تا مرز دیوانگی پیش رفته بود از مردم می‌گریخت و در تنهایی و عزلت با غم، دست و پنجه نرم می‌کرد. خانواده وینچستر دیگر هرگز بچه‌دار نشدند. مدتی بعد سارا به ناگاه تصمیم گرفت به خانه برگردد و درکنار همسرش یک زندگی عادی را آغاز کند اما مصیبت دیگری به وقوع پیوست. ویلیام مبتلا به سل شد و در ماه مارس 1881 از دنیا رفت. سارا که بیوه شده بود، وارث بیست میلیون دلار ثروت (که در آن زمان ثروتی افسانه‌ای بود) و نیمی از کارخانه اسلحه‌سازی شد ولی این پول‌ها نمی‌توانست ذره‌ای از غم و اندوه سارا را که سوگوار از دست دادن دو نفر از عزیزترین کسانش بود، بکاهد. یکی از دوستانش که پریشان‌حالی شدید او را دید به او توصیه کرد پیش یک <مدیوم> برود. آن زمان در آمریکا اعتقاد به
عالم ارواح و احضار روح بسیار متدوال بود و عجیب به نظر نمی‌رسید شخصی که در وضعیت روحی سارا قرار داشت به این راه‌حل روی آورد. ملاقات سارا با مدیوم، این تفکر او که نفرین، دامنگیر خانواده منچستر شده است را تشدید کرد و زندگی او را تا آخر عمر تغییر داد.

مـدیـوم
او با مدیومی آشنا شد که قبول کرد برای این بیوه ثروتمند احضار روح کند. او در اتاقی تاریک و دودآلود به حالت خلسه فرو رفت و گفت روح شوهر سارا را به اتاق آورده است و می‌گوید علت به‌وجود آمدن این نفرین را می‌داند. مدیوم از زبان <ویلیام وینچستر> گفت، نفرینی که در خانواده وینچستر می‌باشد به خاطر اسلحه‌هایی است که آنها ساخته‌اند و جان هزاران انسان بی‌گناه را گرفته‌اند. مدیوم گفت: ارواح آن مردگان، خانواده وینچستر را رها نمی‌کنند و با گرفتن جان ویلیام و دخترشان <آنی> می‌خواستند از آنها انتقام بگیرند.
ولی چه چیزی این نفرین را از بین می‌برد؟ مدیوم از قول روح به سارا گفت که باید خانه‌شان در <نیوهیون> را بفروشد و به سمت غروب خورشید برود. در آن هنگام روح ویلیام او را راهنمایی خواهد کرد و خانهای جدید برای او و ارواحی که زندگی او را تسخیر کرده‌اند، پیدا خواهد کرد. مدیوم به او گفت: <وقتی بالاخره خانه مورد نظر ویلیام را یافتی، باید بلافاصله آن را بخری و تا آخر عمر و بی‌وقفه آن را بسازی. اگر به ساختن ادامه بدهی زنده می‌مانی و اگر آن را متوقف کنی خواهی مرد.> سارا در اولین فرصت خانه خود در <نیوهیون> را فروخت و رو به سوی غرب سفری را آغاز کرد تا بالاخره به مقصد رسید. آن‌جا دره <سانتا کلارا> نام داشت که هم‌اکنون در جنوب <سان‌فرانسیسکو> قرار دارد. او در آن‌جا یک خانه 71 اتاقه پیدا کرد که متعلق به یک پزشک بود. سارا آن خانه را که در زمینی وسیع قرار داشت خرید و با مشورت‌های مکرر با مدیوم، تا آخر عمرش آن را ساخت. این بنا هم‌اکنون یکی از عجیب‌ترین و به گفته خیلی‌ها معروف‌ترین خانه‌های ارواح دنیاست.

خانه جدید وینچستر
می‌گویند خانه جدید وینچستر دارای یک اتاق احضار روح است که سارا به طور منظم در آن با ارواح خود برای طرح‌ریزی و ساخت خانه مشورت می‌کرد. مشهور است که عجایب بی‌شمار این خانه به منظور دفع ارواح خبیثه می‌باشد که نفرین آنها گریبان خانواده وینچستر را گرفته بود. سارا چندین پیمانکار را گمارد و آنها شب و روز کار می‌کردند. سارا نقشه‌ ناپخته‌ای را که خود با دست می‌کشید به آنها می‌داد و آنها موظف بودند که تمام قسمت‌های عجیب و غریب نقشه را در ساختمان پیاده کرده و اصلا ایرادی بر غیر منطقی بودن آن نگیرند. بارها اتفاق افتاد که کارگران، اتاق‌هایی را می‌ساختند و بعد از تکمیل شدن به دستور سارا آنها را خراب و به شکل جدیدی بازسازی می‌کردند. آنها آنقدر ساختند و ساختند که عمارت جدید وینچستر، ساختمانی هفت طبقه شد که در راهروهای پیچ در پیچ آن چهل اتاق خواب، سیزده حمام، پنچ یا شش آشپزخانه و دو سالن جشن دیده می‌شد. در زیر، بعضی از خصوصیات عجیب و غریب این خانه را می‌خوانید:
- سارا وسواسی عجیب بر روی عدد 31 داشت و این عدد در <وینچستر هاوس> عددی مشخص و تکراری می‌باشد.
- چهل پلکان که خیلی از آنها به هیچ جایی نمی‌رسد و به سقف ختم می‌شود.
- برخی از این پلکان‌ها 31 پله دارند.
- یکی از اتاق‌ها پنجره‌ای دارد که در کف آن باز می‌شود.
- دو تا از انبارها رو به دیوار باز می‌شوند و هیچ فضایی درون آنها نیست.
- یک در، بالای دیوار یکی از آشپزخانه‌ها باز می‌شود و ارتفاع ظرف‌شویی آن هشت فوت است.
- یکی دیگر از درهای خانه در ارتفاع 41 ‌فوتی برفراز باغ گشوده می‌شود.
- در این خانه 74 شومینه دیده می‌شود که دودکش چهار تا از آنها به پشت بام نمی‌رسد و به دیوار ختم می‌شود. (احتمالا سارا معتقد بوده که ارواح از این شومینه‌ها و دودکش‌های آنها به داخل و خارج خانه راه می‌یابند).
- بسیاری از حمام‌ها در شیشه‌ای دارند.
- اغلب پنجره‌ها از 31 شیشه چهارگوش ساخته شده‌اند. بسیاری از اتاق‌ها 31 گوشه دارند و برخی از آنها دارای 31 پنجره هستند.
<وینچستر هاوس> در زمین‌‌لرزه بزرگ سال 6091 در سان‌فرانسیسکو خسارت‌هایی دید و بعضی از قسمت‌های سقف آن فرو ریخت ولی بلافاصله تعمیر و بازسازی و بر وسعت آن نیز افزوده شد به طوری که آن عمارت هم‌اکنون 061 اتاق دارد. این عدد تنها تعداد تخمینی اتاق‌هاست زیرا این خانه آنقدر پیچ‌ در پیچ و عجیب است که نمی‌توان اتاق‌های آن را به طور دقیق شمرد. ساخت وینچستر هاوس سرانجام در سال 2291 و در زمان مرگ سارا در سن 28 سالگی متوقف شد. آیا آن‌جا در واقع یک <خانه ارواح> است؟ شاید این تنها داستان افسانه‌ای است که بر سر زبان‌ها افتاده ولی تاکنون چندین نفر گزارش داده‌اند که چیزهای عجیب و غیرقابل توضیحی را در وینچستر هاوس دیده‌اند. روح شناسان بسیاری تاکنون اطمینان داده‌اند که ارواح زیادی در این خانه در رفت و آمد هستند. افرادی نیز گفته‌اند که بارها ردپاهایی عجیب را کف اتاق دیده‌اند، نقاط سردی را در جاهای مختلف خانه حس می‌کنند، درها خود به خود باز و بسته می‌شوند و دستگیره‌ها به خودی خود می‌چرخند. چندین عکس وجود دارد که گوی‌های نورانی و غبارهای سپیدی را در این خانه نشان می‌دهد و افرادی نیز ادعا می‌کنند که صدای ارواح این خانه را ضبط کرده‌‌اند.

روح کشتی
 مدتی پیش افسر یک رزم ناو بودم. یک شب که در بندر پهلو گرفته بودیم با احساس خاصی از خواب بیدار شدم. چیزی که
درست جلوی خودم دیدم، صورتی نیمه مبهم، تیره و غبارآلوده بود. یادم می‌آید گوش‌هایم از صداهای عجیب پر شده بودند. نه بلند بودند و نه آرام ولی مطمئن بودم که آنها را می‌شنوم. صداهایی که منبع آن مشخص نبود. می‌خواستم حرف بزنم ولی هیچ کلمه‌ای از میان لب‌هایم بیرون نمی‌آمد. می‌خواستم تکان بخورم اما باز هم برایم امکان‌پذیر نبود. آن صورت مبهم مدت ده تا پانزده ثانیه بالای سر من در هوا شناور بود و بعد ناگهان ناپدید شد. صداها قطع شدند. حالا دیگر می‌توانستم حرکت کنم. باز هم صدایم را می‌شنیدم و همه‌چیز به حال طبیعی برگشت.
اولین کاری که انجام دادم این بود که به عرشه بروم و همه‌چیز را بررسی کنم. می‌خواستم مطمئن شوم آن صداها از آن‌جا نمی‌آمدند. فقط دو راه داشتم یا باید باور می‌کردم که خواب دیده‌ام یا باید می‌پذیرفتم که روحی درکشتی است و من مطمئن بودم که خواب ندید‌ه‌ام. آن شب باید در شیفت دوم که از نیمه شب تا چهار صبح بود، روی عرشه، سر پستم می‌ایستادم. دو نفر از همکارانم نیز در کنارم بودند. این جور مواقع حرف‌های گوناگونی بین ما رد و بدل می‌شود تا شب را به ‌گونه‌ای به صبح برسانیم و آن شب حرف ارواح و داستان‌های آنها پیش کشیده شد. از این دست یکی، دو داستان تعریف کردند و من ناگهان به یاد اتفاقی افتادم که برایم افتاده بود و آن را برایشان تعریف کردم و در آن وقت بود که دیدم رنگ از روی همکارانم پرید و یکی از آنها داستانی واقعی را برایم تعریف کرد:
یک سال قبل از شروع کار من در آن ناو، افسر جزء جوانی، بر روی سیم برق‌رسانی رادار کار می‌کرد. او یک گوشی قوی به گوش زده بود که میکروفون آن به وسیله یک صفحه فلزی بر روی سینه‌اش قرار داشت. افسر جزء که 21 سال بیشتر نداشت بیش از حد به سیم برق رسانی نزدیک شده بود و ناگهان برق فشار قوی از سیستم به صفحه فلزی میکروفون روی سینه‌اش رسید و بلافاصله او را کشت. جایی که این اتفاق افتاد، درست طبقه بالای اتاق استراحت من بود. افسر جزء کنونی کتابی را به من نشان داد که ویژه ناومان بود و رویدادهای آن در کتاب به ثبت می‌رسید؛ چیزی شبیه به یک سالنامه. صفحه‌اول، یادبودی بود برای افسر جزء مرحوم و عکسی از او در آن دیده می‌شد. این عکس همان چهر‌ه‌ای را به یادم انداخت که آن شب در اتاقم دیده بودم. از جایم پریدم. چیزی نگفتم ولی در آن تاریکی شب تنها لب عرشه ایستادم و به دریا خیره شدم.
نمی‌دانم حرف‌هایم را باور می‌کنید یا نه، ولی اعتقاد دارم که روح می‌خواست چیزی به من بگوید. او یک بار دیگر هم مرا از خواب بیدار کرد. این بار بیشتر سعی کردم با او حرف بزنم ولی درست مثل دفعه اول انجام هر کاری از من ساقط شده بود. فقط دلم می‌خواهد یک روز بتواند به من بفهماند چه می‌خواهد بگوید.

ارواح مرکز اورژانس
من پرستار آمبولانس یک مرکز اورژانس هستم. از وقتی کارم را در این‌جا شروع کردم همیشه حرف این بود که ساختمان مرکز در تسخیر ارواح است. یکی از همکاران می‌گفت یک روز روی تختی مشغول استراحت بود که ناگهان دید مردی کنار او ظاهر شد و در حالی که پشتش به او بود ایستاده و حرکتی نمی‌کرد. چند ثانیه بعد، مرد خود به خود محو شد. خیلی‌ها صداهای عجیبی را شنیده‌اند یا اتفاقات عجیبی دیده‌اند ولی من تا یک ماه پیش هیچ موضوع عجیب و غریبی ندیده بودم. آن شب در شیفت شبانه کار می‌کردم. ساعت سه صبح بود که شنیدم در طبقه پایین با صدای بلندی باز و بسته می‌شود. بعد صدای پرت کردن چیزی را شنیدم. اول خودم را به نشنیدن زدم ولی این صداها باز هم تکرار شد و مجبور شدم برای بررسی به آن‌جا بروم. به طبقه پایین رفتم، همین‌که در را بستم، خود به خود باز شد و با صدای خشکی دوباره بسته شد. سعی کردم توجهی به این موضوع نکنم ولی دوباره و دوباره این اتفاق تکرار شد. این صداها تا مدتی ادامه داشت و بعد صدای جدیدی به آن افزوده شد. انگار کسی داشت از پله‌ها بالا می‌آمد. منتظر بودم در باز شود ولی نشد. این دفعه دیگر آنقدر جرات نداشتم که بروم و آن دور و بر را تماشا کنم، به همین‌خاطر سعی کردم سرم را به نوشتن و کار گرم کنم. صداها بازهم هرازگاهی می‌آمد. یک ساعت بعد تصمیم گرفتم روی زمین بنشینم و کتاب بخوانم. همین‌که نشستم، صدای نفس کشیدن به گوشم خورد. نفس‌هایی سنگین و زمزمه‌دار. اول فکر کردم صدای باد است ولی نبود؛ صدای تنفس بود. دوباره به صندلی‌ام برگشتم. چند دقیقه بعد به دستشویی رفتم. وقتی در آن جا بودم، در ناگهان به شدت باز و بسته شد. من هیچ‌وقت به ارواح اعتقاد نداشتم ولی مطمئنا اتفاقات آن شب طبیعی نبودند. یعنی آن جا یک روح بود؟

روح سرخ پوش
من، همسر و پسرم در یک خانه دو طبقه در مرکز شهر <وینی پگ> زندگی می‌کردیم. کنار اتاق خواب ما پلکانی قرار داشت که به خیابان می‌رسید. یک شب با شنیدن صدایی از خواب بیدار شدیم. انگار کسی از پله‌ها بالا می‌آمد. فکر کردم یک دزد است که می‌خواهد وارد شود. شوهرم بلند شد و به طرف آن در رفت تا با هر کسی که آن‌جاست رو به رو شود ولی هیچ‌کس آن‌جا نبود. من هم بلند شدم و به همراه شوهرم تمام خانه را گشتیم. کسی نبود و تمام درها وپنجره‌ها قفل بودند. به خیالمان اشتباه کرده‌ایم و دوباره خوابیدیم. روز بعد، ساعت هفت از خواب برخاستیم. اتفاق دیشب را فراموش کرده بودیم. داشتیم آماده می‌شدیم که به خرید برویم ناگهان در اتاق پذیرایی، زنی را دیدیم که با خیال راحت از آن جا گذشت و از پلکان طبقه دوم بالا رفت.
او اصلا به ارواح شبیه نبود و مه‌آلود هم به نظر نمی‌رسید. تنها چیزی که عجیب به نظر می‌رسید این بود که وقتی روی کف چوبی و پرسر و صدای خانه راه می‌رفت هیچ صدایی از او شنیده نمی‌شد. من و شوهرم به یکدیگر نگاه و سپس با عصبانیت آن زن را صدا کرده‌ و گفتیم: تو دیگه کی هستی؟ تو خانه ما چه کار می‌کنی؟ بعد به سرعت به طبقه دوم رفتیم ولی هیچ‌کس آن‌جا نبود. عجیب به نظر می‌‌رسید. مطمئن بودیم که او را دیده‌ایم. پیراهنی قرمز رنگ بر تن داشت و کمربند قرمز رنگی به کمرش بسته بود. یک عینک هم از گردنش آویزان بود. آن زن حالت بدخواهانه‌ای نداشت و من از دیدن او اصلا نترسیدم. تنها موضوعی که ناراحتم می‌کرد این بود که چطور ممکن است کسی بدون اجازه و آن هم از در قفل شده وارد خانه و سپس ناپدید شود. مدتی بعد به این نتیجه رسیدم که ممکن است او روح یکی از صاحبان قبلی آن خانه بوده.

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»
مردگان متحرک .!!

در تاریخ 24 اوت 1943 یک گروه از فراماسون ها یک مقبره مهر و موم شده در جزیره باربادوس را باز کردند . آنجا آرامگاه " سر ایوان مک گرگور " بود که در سال 1841 آنجا دفن شده بود . اما فراماسون ها علاقه ای به سر ایوان نداشتند . آنها در جستجوی قبر" الکساندر ایروین" بنیانگذار فرقه فرماسیونری در جزیره باربادوس بودند که قبلا جسد او در همین مقبره پیش از مک گرگور دفن شده بود مقبره از سنگ های جزیره ساخته شده بود و در حدود 1/5 متر بالاتر از زمین ساخته شده بود و عمق آن در حدود 1/5 متر بو . افراد گروه برای وارد شدن به مقبره ابتدا از شش پله بالا رفتند و بعد در مهر و موم شده مقبره را باز کردند ، بعد از اینکه تخته سنگ بزرگی را کنار زدند ، راه ورود به مقبره توسط آجر مسدود شده بود . بعد از مدتی راه را باز کردند ولی در کمال تعجب مشاهده کردند که تابوت سرایوان واژگون شده و در جای اصلی خود نیست . چطور ممکن بود بعد از آنکه در مقبره مهر و موم شده ، تابوت حرکت کند . از همه عجیب تر هیچ اثرای از تابوت الکساندر ایروین نبود ، جسد و تابوت او از جای خود در مقبره بکلی ناپدید شده بود فراماسون ها مامورانی را برای محافظت از مقبره گماردند و خواهان تحقیق در این زمینه شدند . آنها شرحی از وقایعی را که دیده بودند به مقامات باربادوس دادند و آنها کارشناسانی را برای تحقیق در این خصوص انتخاب کردند . بررسی های اولیه حاکی از آن بود که هر دو مرد در یک مقبره دفن شده اند و مقبره مهر و موم شده بودند تمام شاهدان گواهی دادند که مهر و موم در مقبره شکسته نشده بود و مقبره قبل از اینکه در ان باز شود از شرایط مناسبی برخوردار بود . ولی کسی نمیدانست که چگونه این اتفاقات عجیب در مقبره رخ داده است دانشمندان تحقیقات زیادی پیرامون این مسئله انجام دادند ولی انها هم از حوادث عجیبی که اتفاق افتاده بود دچار حیرت شده بودند .ظاهرا همه چیز دست نخورده بنظر می رسید به استثنای اینکه جسد الکساندرو ایروین ناپدید شده بود ، هیچ کس علت این امر را نمیدانست حوادث عجیبی که در مقبره سر ایوان مک گرگور روی داد ، تنها حداثه عجیب در جزیره باربادوس نبود . در یک قبرستان دیگر که چند کیلومتر دور تر قرار داشت ، مقامات محلی با حوادث عجیب و ترسناکی روبرو بودند که مربوط به تابوت هائی بود که در مقبره خانوادگی چس قرار داشت. هر گاه که یکی از اعضای خانواده را برای دفن به این آرامگاه می بردند ، در کمال تعجب می دیدند که بقیه تابوت ها در جای اصلی خودشان قرار ندارند . هر دفعه آنها در مقبره را بر سرب مذاب لاک و مهر می کردند و دفعه بعد که آن را باز می کردند و وارد مقبره می شدند تابوت ها را نامرتب می دیدند . تابوتی که جسد توماس چس در ان قرار داشت بقدری سنگین بود که هشت مرد قوی هیکل لازم بود تا ان را بلند کنند . اما هر دفعه که در مقبره باز می شد آن را واژگون در طرف مقابل در مقبره پیدا می کردند . شاید باور کردنی نباشد ، اما تنها دو تا از تابوت ها دست نخورده باقی می ماند . یکی تابوت خانم گادارد صاحب اصلی مقبره و تابوت دیگر متعلق به یک دختر بچه بود که نوه دختری خانم گادارد محسوب می شد . نگهبانان مسلح شب و روز در بیرون مقبره به محافظت از ان مشغول بودند ولی باز هم نتوانستند از نیروئی که باعث جابجا شدن تابوت ها در مقبره می شد ، جلوگیری کنند . سر انجام خانواده چس تصمیم گرفتند که اجساد فامیل خود را به جای دیگری انتقال دهند در قبرستان قدیمی کلیسای باربادوس مقبره خانواده چس هنوز وجود دارد . بر روی سنگ بزرگی علامت سوالی(؟) کنده کاری شده است که این علامت یادآور حوادث شگفت انگیزی است که در انجا اتفاق افتاده است




نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»
کشیش سرای بورلی - خانه ای تسخیر شده توسط ارواح

"کشیش سرای بورلی  "سال 1863 از سوی کشیش اعظم عالیجناب " هنری بال "در نزدیکی رودخانه ای به نام" استور "در" اسکس" انگلستان بنا گذاشته شد. این خانه بزرگ در پی یک آتش سوزی مهیب در فوریه سال 1939 نابود شد. این کشیش سرا, سالیان متمادی اقامتگاه کشیشها وراهبه ها بود.چنین شهرت داشت که زمینی که این خانه بر روی آن بنا شده است در تسخیر ارواح شرور میباشد, حتی قبل از اینکه این بنا احداث شود گزارش هایی از اهالی محل در خصوص پدیده های خارق العاده و عجیب که بر روی زمین این ملک روی می داد ارائه می شد. گفته میشود که" کشیش سرای بورلی "پذیرای ارواح متعددی از جمله روح" هنری بال "نخستسن کشیش ساکن در این خانه بود.دیگر ارواحی که در این خانه وجود داشتند عبارت بودند از  روح و شبح یک راهبه و یک کالسکه که اشباح آن را هدایت میکردند که صدای آن در محوطه ساختمان شنیده میشد. همچنین بسیاری از ساکنان خانه از فعالیت ارواح شرور گله میکردند. از جمله اینکه وسایل خانه بدون هیچ دلیلی از جایشان حرکت میکردند. پنجره ها در حالی که بسته بودند خود بخود باز میشدند. عالیجناب" لیونل فوستر" از جمله کسانی بودند که به همراه همسر خود 5 سال در این خانه اقامت کردند. این دو در سال 1930 وارد این کشیش سرا شده و در حین اقامت آنها حدود 2000 حادثه توجیح ناپذیر اتفاق افتاد. این خانه در دوران حیاتش در انگلستان به عنوان" جنزده ترین" خانه در انگلستان معروف بود. این خانه توسط "هری پرایس" یکی از معروف ترین شکارچیان ارواح در انگلستان مورد بررسی قرار گرفت. البته یک سری از دانشمندان اظهارات" هری پرایس" را در مورد پدیده های این خانه اغراق آمیز دانستند. ولی اشخاص بسیاری از این خانه دیدن کردند و هیچ کس منکر پدیده های عجیب در این خانه نشد, در این خانه صدای ناله یک زن و رد پاهای عجیب وشبح یک راهبه که تقریبا تمام اهالی محل آن را دیده اند شنیده ودیده میشود. از دیگر فعالیت های ارواح در "کشیش سرای بورلی" میتوان به این موارد اشاره کرد: به هم خوردن ناگهانی درها وجای پاها و صداها و آتش سوزی های خود بخودی و دیوار نوشته ها که در عکسها مشاهده میکنید. آواز خوانی گروهی و موسیقی و نورهای عجیب . بوهای عجیب و دود های مرموز ضربات به دیوار های خانه و پرتاب اشیا به طور خود بخودی. یکی از پیام ها که در جلسات احضار ارواح توسط ارواح به افراد داده شده بود گفته می شد که تسخیر شدگی هنگامی به پایان میرسد که خانه کاملا سوزانده شود. سال 1939 هنگامی که" کاپیتان دبلیو.اچ.گرگسون" ساکن " کشیش سرای بورلی "در یک آتش سوزی عمدی این خانه را سوزاند و نابود کرد دلیل تسخیر شدگی آشکار شد و آن اسکلت زنی بود که در زیرزمین خانه مدفون شده بود. در یکی از عکسها آجری را مشاهده میکنید که به صورت معلق در هوا میباشد بدون دخالیت نیرو یا چیزی.این عکس در 5 آوریل 1944 گرفته شده است.این آجر به صورت خود بخودی در هوا بلند شده است.

بر گرفته از کتاب" دیدار با ارواح " نوشته " کارن هارل "

مطلب ارسالی از طرف مسعود هاشمی

برای دیدن مدارک بر روی این لینک کلیک کنید

مدرک شماره 2

یک عکس تاریخی

 

 

محاکمه ریچارد سوم

وقتی استخوانهای دو پسر خردسال در زیر راه پله ای در برج لندن اواخر قرن هفدهم کشف شد بنظر می رسید که ان افسانه قدیمی که" ریچارد سوم" بیرحم گوژپشت بیرحمترین عموی تاریخ بوده و برادر زاده های خود را به قتل رسانده زنده شد. خیلی ها احتیاج به متقاعد شدن نداشتند و تصویری که" شکسپیر" از" ریچارد سوم" خلق کرد اقلیمی گورزاده و ناقص العقل بود, که در سلسله مراتب جنایتکاران ریچارد سوممقامی شایسته داشت. اما بعضی از مورخین اعتقاد دارند اگر ریچارد امروز به دادگاه احضار می شد در واقع دلایل موجود منجر به کشف ماجرایی دیگر می شد. وقتی" ادوارد جهارم" در سال 1483 مرد, برادر او ریچارد به منطقه" استونی استراتفورد "تاخت و پادشاه خردسال را به لندن برد. برادر کوچکتر توسط مادرش در کلیسای "وست مینستر" نگاهداری می شد اما او هم بعد به برج برده شد. آن دو کودک یکی دوبار در حیاط برج لندن دیده شدند که مشغول باری بودند بعد از آن برای همیشه ناپدیدی شدند. "سرتوماس مور" در شرح احوال شاه "ادوارد سوم "نوشت که بچه ها بدست او و با بالش خفه شدند. اما "سرتوماس مور"  این حکایت را سی سال بعد از مرگ آنها بر اساس آنچه شنیده بود نوشت. دلیل محکمی بر قتل دو شاهزاده خردسال" توسط ریچارد" در دست نیست. دو ماه بعد از مرگ پدر آنها" رابرت استیلتون" فرماندار "سنت مارتین" مدعی شد که آن دو پسرنامشروعند. هنگامی که" ادوارد چهارم" با مادر اندو پسر" الیزابت وویل "درسال 1464 ازدواج کرد قبلا با دختر" ارل شروربری" نامزد شده بود در آن زمان نامزدی به اندازه ازدواج رسمیت داشت بنابراین ازدواج دوم غیرقانونی بود و ریچارد وارث قانونی تاج و تخت محسوب می شد. اما اگر ریچارد مبادرت به آن جنایت نکرد, پس چه کسی آندو طفل را به قتل رساند؟




نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»
این قطار به جایی نمی رود

دیوید جکسن رئیس پلیس ایالت یوتا مردی وظیفه شناس و پدری مهربان بود . او سالها پیش همسر خود را از دست داده بود و تنها همدم او پسرش تامز بود .  تامز دوست داشت مثل پدرش یک پلیس بشود ولی نامزدش لوری با اینکار مخالف بود . انروز لوری و تامز به خانه پدر امده بودن تا به کمک او بتوانند مشکلشان را حل کنند . دیوید با صبوری به حرف انها گوش داد و سپس برای اینکه روز تعطیلشان خراب نشود به انها پیشنهاد کرد به یک سینما بروند او میخواست ان دو را کمی ارام کند و سپس در یک زمان مناسب با انها حرف بزند . ایستگاه مترو دقیقا جلوی خانه انها بود و انها تصمیم گرفتن با مترو بروند . انها انقدر مشغول صحبت بودن که اصلا متوجه نشدن کی وارد کوپه قطار شدن . قطار با سرعت زیادی حرکت میکرد و این کمی غیره طبیعی به نظر میرسید .در ان بعدظهر تعطیل باید قطار شلوغ باشد ولی اینگونه نبود انگار انها تنها سرنشینان ان قطار بودن . البته یکنفر هم چند ردیف جلوتر از انها نشسته بود . حس پلیسی دیوید به ان میگفت که باید خبری باشد . تامز و لوری هم همین احساس را داشتند . تامز به پدرش گفت فکر میکنم قطار را اشتباه سوار شده ایم و در همان لحظه رو کرد به طرف تنها مسافر قطار ببخشید اقا این قطار کجا


میرود.؟ ان مرد چهره رنگ پریده ای داشت و قیافه اش بیشتر به رهبر یک اکستر شبیه بود همانطور که داشت واگن را ترک میکرد به انها گفت این قطار به جایی نمی رود . لوری از ترس گریه میکرد . هنگامی که دیوید به طرف واگنی که مرد رفته بود دوید هیچ نشانی از او نبود تمام واگن های دیگر خالی بود از ان بدتر هیچ مسئولی و راننده ای در قطار نبود . دیوید نزد بچه ها برگشت سرعت قطار هر لحظه بیشتر میشد . دیوید احساس کرد نیروئی عجیبی انها را احاطه کرده . لوری از حال رفته بود تامز گفت حالا چکار کنیم پدر..دیوید او را دلداری داد..نترس پسرم مطمعن باش که اتفاقی نمی افتد..در همین هنگام سرعت قطار کمتر شد و بعد از چند لحظه کاملا ایستاد . انها به سرعت از قطار پیاده شدن اینجا همان جائی بود که سوار قطار مترو شده بودن جلوی خانه اشان . دیوید جکسون و پسر و عروسش بسیار متعجب بودند و خدا را شکر کردند که از این حادثه جان سالم بدر بردند. انها بطرف خانه رفتن . هنگامیکه میخواستن وارد خانه بشوند بوی شدید گاز از خانه خانم اوستر به مشامشان خورد . خانم اوستر بیوه زنی بود که همسایه دیوار به دیوارشان بود . دیوید چندبار او را صدا زد اما هیچ صدائی نشنید . انها مجبور شدند در را بشکنند . هنگامیکه وارد خانه شدند خانم اوستر بیهوش به روی مبل افتاده بود . تامز به سرعت شیر گاز را بست و پنجره ها را باز کرد . خانم اوستر پس از مدتی بهوش امد . او غذا را روی اجاق گذاشته بود و بخاطره اینکه سن بالایی داشت خوابش برده بود . لوری هنوز مضطرب بود و در اطاق قدم میزد . ناگهان صدای جیغ او دیوید و تامز را هراسان کرد . او با دست دیوار را نشان میداد به روی دیوار قاب عکسی بچشم میخورد . او همان مردی بود که در قطار دیده بودند . خانم اوستر گفت : او "الن" همسر من است حدود 29 سال پیش مرده

, همیشه به من میگفت تو تنها نمی مانی من همیشه مراقب تو هستم "این مطلب را از مجله روح که در امریکا چاپ میشود برایتان نقل میکنم "



نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»

جنجال ارواح

 

بعد سوم و دنیای سوم
انسان سه بعد وجودی عقل، روح (نفس) و جسم دارد. انسان زندگی می‌کند و سپس می‌میرد. جسم او در زمین تجزیه و تبدیل به مواد دیگری می‌شود و کمتر اثری از آن در دل زمین به جای می‌ماند. اما روح که بعد سوم وجود انسان است چه می‌شود؟ و در چه جهانی به هستی خود ادامه می‌دهد؟ گذشتگان که مرده‌اند و جسمشان در دل خاک آرمیده ارواحشان چه شده است؟ آیا آنها ما را می‌بینند؟ و از ما انتظاراتی دارند؟ جهان ارواح چیست؟


امروز دیگر اندیشه‌های مادی نمی‌توانند در برابر این واقعیت تسلیم نشوند که انسان روح دارد و پس از مردن جسم در دنیای مادی و ادامه حرکت جوهر آن و تبدیل به مواد دیگر، روح همچنان به هستی خود در جهانی دیگر ادامه می‌دهد. پس مردن جدا شدن روح از جسم است و قضایای متعددی از گوشه و کنار جهان درباره ارواح نقل شده است که تواتر و کثرت اخبار آن هرگز اجازه نمی‌دهد اصل مسئله ارواح انکار شود. باید اندیشید که انسان به چه جهان دیگری و برای چه کاری می‌رود؟ اساس آمدن انسان در این دنیای مادی برای چیست؟ چه کسی تدبیر مسیر هستی انسان را از دنیای جنینی تا جهان ماوراء طبیعت بدون هیچ کم و کاستی در اختیار دارد؟ آنچه که می‌خوانید بررسی وقایعی است که نه تنها هستی ارواح انسان‌ها را در جهانی دیگر ثابت می‌کند بلکه توجه و حتی درگیری آنها را با جهان مادی به خوبی روشن می‌کند. مطالب ذیل از منابع مستند و معتبر غربی گرفته شده‌اند که اثبات هستی ارواح انسان‌ها در دنیایی دیگر و انتظار آنها برای ورود به یک مرحله دیگر از جهان هستی را به خوبی اثبات می‌کند. به آن دنیای سوم می‌گویند دنیایی که متعلق به دیگران است.

بعد سوم و دنیای سوم
انسان سه بعد وجودی عقل، روح (نفس) و جسم دارد. انسان زندگی می‌کند و سپس می‌میرد. جسم او در زمین تجزیه و تبدیل به مواد دیگری می‌شود و کمتر اثری از آن در دل زمین به جای می‌ماند. اما روح که بعد سوم وجود انسان است چه می‌شود؟ و در چه جهانی به هستی خود ادامه می‌دهد؟ گذشتگان که مرده‌اند و جسمشان در دل خاک آرمیده ارواحشان چه شده است؟ آیا آنها ما را می‌بینند؟ و از ما انتظاراتی دارند؟ جهان ارواح چیست؟

امروز دیگر اندیشه‌های مادی نمی‌توانند در برابر این واقعیت تسلیم نشوند که انسان روح دارد و پس از مردن جسم در دنیای مادی و ادامه حرکت جوهر آن و تبدیل به مواد دیگر، روح همچنان به هستی خود در جهانی دیگر ادامه می‌دهد. پس مردن جدا شدن روح از جسم است و قضایای متعددی از گوشه و کنار جهان درباره ارواح نقل شده است که تواتر و کثرت اخبار آن هرگز اجازه نمی‌دهد اصل مسئله ارواح انکار شود. باید اندیشید که انسان به چه جهان دیگری و برای چه کاری می‌رود؟ اساس آمدن انسان در این دنیای مادی برای چیست؟ چه کسی تدبیر مسیر هستی انسان را از دنیای جنینی تا جهان ماوراء طبیعت بدون هیچ کم و کاستی در اختیار دارد؟ آنچه که می‌خوانید بررسی وقایعی است که نه تنها هستی ارواح انسان‌ها را در جهانی دیگر ثابت می‌کند بلکه توجه و حتی درگیری آنها را با جهان مادی به خوبی روشن می‌کند. مطالب ذیل از منابع مستند و معتبر غربی گرفته شده‌اند که اثبات هستی ارواح انسان‌ها در دنیایی دیگر و انتظار آنها برای ورود به یک مرحله دیگر از جهان هستی را به خوبی اثبات می‌کند. به آن دنیای سوم می‌گویند دنیایی که متعلق به دیگران است. مزاحمت (ارواح جنجال‌گر) مسئله‌ای نیست که به تازگی به وجود آمده باشد، چنین مواردی در حدود سال 900 بعد از میلاد در چین و حتی قبل از آن، بر طبق سند دیگری، در 530 قبل از میلاد در روم ایتالیا دیده شده بود. عبارت اصلی آن پولترگایست به زبان آلمانی و به معنای <ارواح جنجال‌گر> است که به پدیده‌هایی اختصاص دارد که اغلب سر و صداهای عجیبی ایجاد می‌کنند. برخی از دانشمندان معتقدند که این پدیده بیشتر به یک شخص جوان و مونث که تا حدودی تحت استرس قرار گرفته است، مربوط می‌شود تا یک مکان. شخصی که مرکز حمله قرار گرفته به هر کجا که برود، اعمال ارواح شرور در تعقیب اوست. اما آندرو گرین پژوهش‌گر معروف پدیده‌های فوق‌طبیعی اعتقاد دارد به‌هیچ‌وجه این پدیده‌ها صرفا مربوط به شخص نیست. بلکه این تجارب می‌تواند نمونه‌ای از سایکوکینه‌سیس، یعنی قابلیت به حرکت در آوردن اشیاء و ایجاد سر و صدا، تنها از طریق فکر و ذهن و یا منتج از یک ذهن ناخودآگاه و خلاق افراد، از هر جنسیت (و از سنین 3 تا اواخر40 سالگی) باشد که در نتیجه ضربات روحی و مشکلات روانی، و در اثر عواطف و احساسات سرکوب شده به وجود آمده است.

تجاربی در ارتباط با ارواح جنجالگر
اتفاقی غیرمعمول در حال وقوع بود، جا به‌جایی و مرتب شدن خود‌به‌خود لوازم منزل، بوهای نامطبوع، صداهای عجیب و غریب و... در آگوست 1992 خانواده گریگز دو ماه بود که به خانه‌‌ای در پورت اسموت انگلستان نقل مکان کرده بودند. ساختمان دارای دو اطاق در بالا و دو اطاق در پایین بود. به نظر می‌رسید که مرکز این سر و صداها، یکی از اطاق‌های طبقه پایین باشد. تمام اعضای خانواده می‌ترسیدند که وارد آن شوند.
خانم گریگز با ناامیدی، یک کشیش و یک شخصی که دارای توانایی‌های فراطبیعی بود را برای بررسی آنچه که اتفاق می‌افتاد به منزل‌شان دعوت کرد. با ناباوری متوجه شدند که دلیل تمام این اتفاقات دختر جوان‌شان جاسمین است که توسط روح مستاجر قبلی تسخیر شده است.
صحت این فرضیه زمانی آشکار گردید که جاسمین ناگهان با لهجه و صدایی عجیب شروع به صحبت کرد. صدای او بدون آن‌که کنترلی بر آن داشته باشد، شبیه فردی بزرگسال بود. او به سوالات مادرش مرتب با لهجه شمالی، پاسخ می‌داد.
برای بررسی بیشتر موضوع، دو مدیوم (واسطه ارتباط با ارواح) دعوت شدند، آنها شبح را مردی به نام <پرسی> شناسایی کردند که اهل شمال انگلستان بود. بر طبق گفته آن دو، جاسمین و پرسی دوستانی صمیمی شده بودند.
گرین معتقد است که این مورد نشان می‌دهد که چگونه نیروی ذهنی تحت تاثیر مشکلات ذهنی می‌تواند شبیه به پدیده‌های مافوق‌طبیعی بروز کند و با اغلب پدیده‌های فراروانی متعارف اشتباه گرفته شود. این نظریه هم‌چنین توسط متخصص پدیده‌های فراروانی ویلیام جی. رول آمریکائی تایید گردید. او دریافت که از 92 مورد حضور ارواح جنجال‌گر که فردی مرکزیت آن را دارد، چهار مورد، حملات صرعی بوده‌اند.

‌پس از مطالعه تحقیقی رول، گرین نیز پذیرفت که در بعضی از موارد ارواح جنجال‌گر ممکن است ناشی از صرع موقت بخشی از مغز باشد. در این شرایط، افراد از اختلال حافظه رنج می‌برند که می‌تواند از یک دقیقه تا نیم‌ساعت باشد. اما بر طبق یافته رول صرع درصد کوچکی از آن موارد را در برمی‌گیرد.

لمس ارواح
(رنه توکه) محقق و روح‌شناس فرانسوی داستان‌هایی از تجربه اشباح در کتاب‌های خود ذکر کرده که بخشی از آن مربوط به خانم <وی> است. خانم (وی) با (توکه) در ارتباط با رویت اشباح مشورت می‌کرده است. تجربه زیر مربوط به یکی از یادداشت‌های اوست که برای (توکه) فرستاده است.
‌خانم (وی) در یکی از شهرهای فرانسه همراه با دو پسرش یک منزل قدیمی متعلق به قرن هفده را خریداری نمود و در ششم ژوئیه سال 1955 در این منزل استقرار یافت. این منزل به شکل قلعهای قدیمی با باغ بزرگی بود که نمازخانه و محراب نیز داشت. آنها به زودی متوجه شدند که اشباحی در آن منزل رفت و آمد دارند. این اشباح مربوط می‌شدند به ارواحی که در گذشته دور در آن مکان مقیم بودند.
‌یکی از این اشباح، روح شخصی بود که در زندگانی خود باعث مرگ مردی شده و دچار عذاب روحی بود. این روح در گفتگویی که با خانم (وی) داشت، داستان طولانی و غم‌انگیزی درباره مرگ یک انسان از گرسنگی و تشنگی و سرما در سیاه‌چال را بیان کرده و از این‌که با رذالت و سهل انگاری و بی‌توجهی خود باعث شهادت آن مرد شده است، احساس ندامت و پشیمانی می‌نمود.
‌پروفسور (توکه) استاد موسسه بین‌المللی ماورای روانی پاریس که نقل‌کننده این واقعه است، خانم (وی) را تشویق و ترغیب می‌کند از شبح عکس‌برداری نموده و در صورت امکان آن را لمس نماید. یکی از پسرهای خانم (وی) به نام ژان در فرصتی از شبح عکس گرفت. ‌خانم ( وی) فیلم را در اختیار پروفسور توکه قرار داد. او فیلم را ظاهر کرد و دلیل بارزی بر این مدعا بدست آورد. پروفسور توکه این دو عکس را در کتابش چاپ نموده است. ‌چند هفته بعد خانم (وی) پیشنهاد دوم پروفسور توکه را عملی نمود. این زن در دنباله یادداشت‌های خود چنین می‌نویسد:
...<یک‌شب در اواخر ماه نوامبر گاستون پسرم را که با قطار ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب می‌رفت بدرقه نمودم. حدود ساعت دو و ده دقیقه بود که از ایستگاه قطار (مولن) بر‌گشتم. وقتی وارد منزل شدم تکان دهنده‌ترین واقعه دوران زندگیم رخ داد.
 ‌در آن شب به‌خصوص، من اصلا به روح و شبح فکر نمی‌کردم. چون به‌دلیل رفتن پسرم دلم به‌شدت گرفته بود. من قبل از ژان، که رفته بود اتومبیلش را در گاراژ پارک کند، وارد منزل شدم. به محض این‌که در را باز کردم دیدم شبح روی پلکان سرسرا ایستاده است.

درست همان‌جایی که یک‌سال پیش بر من ظاهر شده بود. من وحشت زده در جایم خشک شدم، سرانجام به خود آمدم و توانستم خودم را کنترل کنم. این دفعه از پله‌ها بالا رفتم و بعد از این‌که شبح چند کلمه‌ای صحبت کرد، چشمم را بستم و دو تا دستم را فرو کردم توی سینه و شکم شبح، ناگهان تکان شدیدی در همان نقطه بدنم احساس کردم. بعد یک سرمای منجمد‌کننده که نفسم را به طرز توصیف‌ناپذیری بند آورد، تمام وجودم را فراگرفت. شبح با این حرکت من عقب رفت و ژان که از پایین ناظر صحنه بود فریاد زد : (مادر ، چکار کردی؟) داشتم می‌افتادم که ژان مرا بغل کرد و به اتاقم رساند. ‌خیلی زود دستانم ورم کردند و شروع به سوختن نمودند، درست مثل این‌که از سرما سوخته باشد. ژان مرتب برایم آب نیمه گرم می‌آورد و من دستانم را در آن فرو می‌بردم. کم کم درد کمتر شد و با خستگی تمام به خواب رفتم. فردا صبح به هیچ‌وجه نمی‌توانستم انگشتانم را تکان دهم. چون انگشتانم ورم کرده بودند. ژان با زحمت توانست انگشترهایم را درآورد.
‌حداقل دوماه دست‌های من متورم بود و سوختگی‌های متعددی که شبیه زخم ناشی از چنگ گرفتگی بود به وضوح روی آنها به چشم می‌خورد. از آن پس پوست دستانم خراب و بسیار ضخیم شدند.
‌هنوز گاهی در ناحیه سینه و شکم خود احساس درد می‌کنم یعنی همان نقطه‌ای از بدن شبح که دستم را در آن فروکردم. اما از این کار خود به‌هیچ‌وجه متاسف نیستم زیرا مدت‌ها بود که می‌خواستم بدانم آیا زیر این غبار ابر مانند، اسکلتی وجود دارد یا نه و فهمیدم هیچ چیزی نیست و شبح از یک نوع بخار منجمد درست شده که کمی هم لزج است.
‌پروفسور (توکه) آثار سوختگی و تورم روی دست خانم (وی) را در پاریس تایید نموده است.




نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»

در کتاب دانستنیهایی درباره جن ، تا لیف حضرت حجته السلام والمسلمین حاج شیخ ابوعلی خداکرمی ماجرایی واقعی درباره ی ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است:

ماجرایی در تاریخ 1359 شمسی مطابق با 1980 میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد:

مرد 33 ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد .
ابو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله ی عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است

.روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود




نوشته شده در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط فرهاد به یاد«حسام»
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : سونامی محمد